تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 174

مساهمون:

ص١٧٤
نيكخواه و پيرو تو باشم ، تا آنچه را تو بخواهى انجام گيرد ، بدگوئىهائى نيز از ركن الدوله و كينه‌ها كه از او در دلم داشتم برايش گفتم . او يكايك سرداران را خواست و پنهانى گفتگوها كرده مرا دوست خود شمرد ، كار بدانجا رسيد كه مرا در گفتگوها وارد كرد و من سخت خورسندى نمودم . پس قرار گذارديم كه در منزل آينده پياده شده كار را سامان دهيم . ولى چون پياده شديم و خيمه و خرگاه برپا كرديم ، او نيز فرود آمده كس به نزد من فرستاد ، و در تنهائى به من گفت : پيام فرست ، فلانى ، فلانى كه مورد اطمينان وى بودند بيايند ! من گفتم : اى سالار گشودن ، اين دشوارى راهى دارد كه بايد بشنوى ، اگر پسنديدى كه خوب است و گرنه هر چه بفرمائى انجام خواهم داد ، گفت چيست ؟ گفتم : زنان و فرزندان و گنجهاى ركن الدوله همه در اصفهان است ، من وزير مورد اعتماد اويم ، همهء آنها در اختيار من است ، اگر با همين اختيارات برويم و متهم نشويم ، من همهء آنها را قبضه خواهم كرد و شهرى بزرگ را در دست داريم ، كه در آن همه كار توانيم كرد . زنان و فرزندان همهء سرداران در اصفهانند ، اگر ما ايشان را در دست داشته باشيم كسى * از آنان ، جرئت جنگ با تو نخواهد داشت ، همه تسليم تو خواهند شد . تكيه‌گاه ركن الدوله چنان فرو خواهد ريخت كه تعميرپذير نباشد . همهء دژها و گنجهاى او در دست ما خواهد بود ، چيزى براى او باقى نخواهد ماند . ولى اگر ما شتابزدگى كنيم و از همين جا جدا شويم ، سواران او ما را دنبال كرده در ميان خواهند گرفت ، در آن صورت ، ما از ياران كنونى اينجاى خودمان نيز اطمينان نخواهيم داشت ، كه وقتى ما را كمتر و در محاصرهء دشمن ببيند بدان سو نگروند ، پس اين راه مطمئن نيست . من روى مرزبان را ديدم كه برشگفت ، چنان كه از خوشحالى خوددارى نتوانستى كرد . او گفت : درست همان است كه تو مىگوئى . گفتم : پس من مىروم و تو به همهء ياران هم‌پيمانت پيام ده و ايشان را از تصميم نوين آگاه كن ! او پذيرفت . هنگامى من از پيش او برخاستم كه او شك نداشت كه با كمك من به پادشاهى مىرسد و با نقشهء من خوشبخت خواهد شد . در ميان يارانش شايع شد كه من مشغول كارسازى هستم . پس همگى آرام شده