تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 105

مساهمون:

ص١٠٥
شده ، همسر گزيده باشى . گفت داستانم را مىگويم : من براى خواستگارى رفته بودم ، پس براى خودنمائى در آنجا گفتم : من از مقربان نزديك امير « توزون » هستم . . . زنى در آنجا به من گفت : اگر چنين است آيا مىتوانى كارى را به دو پيشنهاد كنى كه سود امير و سود تو و سود همهء مسلمانان در آن است ؟ گفتم : آرى . او گفت : اين * خليفه ( متقى للّه ) با شما دشمنى كرده : شما نيز با او دشمنى كرده‌ايد . او دست خود باز كرده شما هم باز كرده‌ايد ، هيچگاه نيت او پس از اين با شما پاك نخواهد شد . چند بار براى نابودى شما كوشيده است ، بارى با « حمدانيان » و بارى با « بويئيان » . اكنون در اينجا مردى از خاندان خلافت هست كه در فهم و خرد و دين‌دارى و مردانگى چنين و چنان است ، او را به خلافت گماريد و متقى را برداريد . او دارائى فراوان به سوى شما سرازير خواهد كرد ، كه كسان ديگر ، نه آنها را مىشناسند و نه بدان دسترس دارند . شما نيز از شر دشمنى رها مىشويد ، كه ناگزيريد مواظبش باشيد و خود را نيز نگهبانى كنيد ، از او بترسيد و او از شما بترسد . شما كسى را روى كار خواهيد آورد كه خود را مديون نيكى شما خواهد ديد و زندگى خود را بسته به زندگى شما مىداند . آن زن از اين گونه سخن بسيار گفته ، مرا به جوش آورد . سخنانش در سرم پيچيد و دانستم كه سخن در اين راه و سفارت آن ، از توانائى من بيرونست ولى شرم داشتم كه ادعاى خود را در داشتن مقام و مرتبت پس بگيرم ، پس اميد را در او زنده گذاشتم و چنين انديشيدم كه اين كار جز با تو سامان نپذيرد و جز تو توان آن را ندارد . اكنون كه تو را آگاه كردم ، چه نظر دارى ؟ من [ ابو العباس ، به ربنبذ ] گفتم : من بايد سخن آن زن را بشنوم . او زنى اهل شيراز را به نزد من آورد كه به تازى و پارسى شيرين سخن مىگفت ، فهميده ، خوش بيان و دلير بود ، و سخنان همان مرد [ ربنبذ ] را به من باز گفت : من به آن زن گفتم : من بايد آن مرد [ كه از خاندان خلافت است ] را ديدار كنم . زن گفت : فردا به همين جا بيا تا شما را به يك ديگر برسانم . فردا من بدانجا