برايش فرستاد . قاضى به هيت بازگشت و به متقى فهمانيد كه روابط با توزون بسيار استوار است . « توزون » يك شب از صفر مانده به « بثق » كه در « سنديه » است
هامش
[ = ] بغداد به راه افتاديم ، تا نزديك « سنديه » شديم . ما خرگاهمان را از پيش فرستاده ، آن را رو به روى خرگاه « توزون » زده بودند . چون نزديك « سنديه » شديم و توزون نيامد متقى در شگفت شد ، كسى گفت : توزون از راه فرات به استقبال شما به بالا رفته بدان خيال كه سلطان از آنجا مىآيد . ولى چنين نبود ، بلكه توزون از آن راه رفته بود تا از پشت سر بيايد و همگى همراهان متقى را زير چنگ آرد و كسى باقى نماند . ابن شيرزاد كه با متقى بود اجازت خواست كه برود و به « توزون » بگويد كه مولانا از اين راه آمدهاند ، متقى گفت : برو . و او برفت . متقى به كنار ديوارى بلند زير درخت سدر تكيه زده ما پيرامون پنجاه غلام دور او ايستاديم و باقى به خرگاه رفته نشسته بودند . ما ايستاده بوديم كه گرد و خاكى از دور نمايان گشت ، ما فهميديم كه « توزون » فرا مىرسد . چون نزديك شد متقى به پسرش ابو منصور دستور داد تا با غلامان به استقبال رفت .
« ذكا » گويد : من نيز با ايشان رفتم ، چون نزديك شديم ابن خاقان پيش آمد و دوباره با ما بازگشت تا به « توزون » رسيديم كه با سلاح كامل راه مىرفت ، پس به ابو منصور پسر خليفه سواره سلام كرد و اداى واجب پياده شدن انجام نداد و ما نگران شديم .
« ذكا » گويد : من كه با او دوستى نزديك داشتم و هر وقت به من مىرسيد خوش و بش مىكرد به او سلام كردم . او جواب سلام من و يارانم را نداد . ما كه شنيده بوديم بيمار است ، گفتيم شايد از ضعف باشد . ما زودتر از توزون به نزد متقى رفته ايستاديم . چون توزون فرا رسيد شنيدم متقى مىگفت : اگر در حال صلح با اين همه سلاح ، پس در جنگ چگونه خواهند بود ؟ پس به ابن خاقان گفت : برو بگو سواره بيايد . او از ديوار گذشته ، او را همراهى كرده ، اشارت داد كه پيش از ديوار پياده شود .
پس ديلميان توزون دور جايگاهى را كه متقى ايستاده بود فرا گرفتند و سوارانش پشت ايشان بودند . توزون و سرداران پياده شدند . او نزديك متقى آمده ، زمين بوسيد و دست و پاى او را بوسه داد . متقى با لبخند خرسندى نموده گفت : الحمد للّه كه با ابو وفا ( كنيت توزون ) كنار آمديم و خدا دلها را پاك كرد . توزون به فارسى پاسخ داد : هم اكنون مولاى من خواهد ديد كه چگونه خدمت مىكنم . متقى گفت : سوار شو ، جاى ايستادن نيست . توزون سوار شد ، متقى برفت و او به پس كشيد و بر بلندى ايستاد ، ما نمىدانستيم چه مىگويد و از ما چه مىخواهند . متقى دستور داده بود زنانش عقبتر بيايند تا چشم