زمين بوسيد . سپس او وزير و همراهانش و زنان را به نگهبانان سپرده ، در خرگاه خود فرود آورد . جهان بلرزه درآمد ، چشم او را ميل كشيده كور كردند . ثابت گويد :
توزون در حضور قهرمانهء مستكفى باللّه او را كور كرد . « توزون » فرداى آن روز با گروه بازداشت شده ، به بغداد پائين رفتند . مدت وزيرى ابن مقله يك سال و پنج ماه و دوازده روز بود .
انگيزههاى گرفتارى متقى و خليفه شدن مستكفى :
ثابت گويد : ابو العباس تميمى رازى وكيل او [ 1 ] كه به گفتهء وى خيلى به توزون نزديك و بر او چيره بود ، برايم نقل كرد كه : سبب آنچه بر سر متقى آمد من بودم ، از اين رو كه ابراهيم بن ربنبذ [ 2 ] ديلمى روزى مرا ديده از من خواست به ديدارش روم . من از توزون اجازت گرفته رفتم . او در خانه ، قراريطى بر دجله زندگى مىكند . خانه با فرش و متكا پوشيده بود . گفتم : اينها چيست ؟ شايد كدخدا
هامش
[ = ] را با شمشير و كمر آوردند ، من كمى مطمئن شدم كه ما را نمىكشند . نحرير از آنچه بر سر متقى آمده در شگفت بود و مىگفت : مردم ! آيا با خليفگان چنين رفتار مىكنند ؟
من گفتم شگفت نيست . اگر اين ملعونان بيش از اينها هم مىتوانستند مىكردند ، پس متقى و همهء يارانش را كه توانستند گرفتند ، مادر او و وزيرش ابن مقله و خرقى و خادمانش مبشر و رائق همه را در جزيرهاى پهلوى « سنديه » بازداشت كردند . پس بر كور كردن متقى هم راى شدند . حسن شيرازى با غلامى سندى كه داشت مأمور كور كردن او به دست آن غلام سندى شد و آن در روز شنبه سه شب از صفر ماندهء سال ياد شده بود .
متقى كور باقى ماند تا در خلافت مطيع در شعبان 350 در سن شصت سالگى درگذشت .
[ ( 1 - ) ]M: متن : « قال ثابت : حدثنى ابو العباس التميمى الرازى وكيله ، قال و كان خصيصا بتوزون . . . » من ، ضمير « وكيله » را به توزون برگردانيدم ، فاعل « قال » را ثابت تاريخ نگار و مرجع ضمير كان را ابو العباس فرض كردم . فاعل حدثنى را نيز ابو العباس فرض كردم نه وكيل او . ابن اثير در « كامل » خود را راحت كرده و كلمهء « وكيله » را به كلى حذف كرده است . ولى چون در خ 6 : 116 « ابو العباس وكيله » باز خواهد آمد ، من چنين كردم .
[ ( 2 - ) ]M: متن در اينجا « ربنذ » و در خ 6 : 111 « ربنبذ » و در كامل ابن اثير « زوبيندار » آمده است .