تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
رفت و ابو حسين وزير در كنار فرات فرود آمد . پس ميان توزون و متقى * نزديك يك فرسنگ بود و چون خواست به راه افتد توزون به استقبال آمده ، پياده شده ،
هامش
[ = ] عجمان بر آنان نيفتد . توزون به قرمطيانش دستور نگهبانى همهء خادمان و زنان را داده ، خود به دنبال ما به راه افتاد . متقى ، عبد الواحد بن عثمان شرابى را پيش او فرستاده پيام داد : من سوار عمارى هستم و تو بيمارى تو نيز بر عمارى سوار شو . به فرستاده پاسخ داد : خدا عمر مولانا را دراز داراد ، من سوار عمارى نتوانم شد . پس نزديك خرگاه سلطان رسيديم و صداى نقاره را شنيديم . پس توزون گروهى ديلمى براى نگهبانى متقى فرستاده دورش را گرفتند و افسار قاطر را آهسته مىبردند . پيش از اين محاصره ، توزون حسين بن هارون را فرستاده ، از متقى خواسته بود كه به خرگاه توزون رود . متقى پاسخ گفته بود : زنان همراه من ، نبايد جز در خرگاه خودم باشند . توزون مىخواست او و همهء همراهانش را يك جا زير نظر گيرد تا كسى نگريزد . سپس اسكورج ديلمى [ اشكورج فرمانده پليس بغداد خ 6 : 94 ] را نگهبان متقى كرد . اسكورج دشنه بر دست جلو متقى به راه افتاد . « ذكا » گويد : ما همه اين رفتارها را خدمت و احترام فرض كرديم ولى متقى ديگر آزاد نبود ، به من گفت : برو پيش ابن شيرزاد . ولى توزون مانع شد و به من تشر زد و من برگشتم . ديلميان دور او را گرفته ، از سجق كنيسه مىپرسيدند و با زبانى كه نمىدانست سخن مىگفتند و او دشنام مىداد . پس متقى گفت : اى « ذكا » زود برو پيش محمد ابن يحيا ، مقصودش ابن شيرزاد بود كه در كنيسه مىنشست و بر مىخاست . من پيش « توزون » رفته گفتم : ابو جعفر شيرزاد را نزد متقى بفرستيد . او مانع شد و بر من و شيرزاد فريادى زد كه من ترسيدم مرا بزند و به نزد متقى كه اسير بود بازگشتم . گرد و خاك بسيار از دور ديده مىشد ، ما هر يك به خود مشغول بوديم ، از خرگاه متقى نيز چنان دور شديم ، كه صداى نقاره را نمىشنيديم و به ميان خيمه‌هاى عجمان رسيديم . من به چادر ابو عمران سپهسالار پناه برده نشستم . عجمان فرا رسيده مردم را غارت كردند و همگى همراهان ما را لخت كردند چيزى حتى چارپا برجا نگذاردند . متقى را نگاهبانى شده به خرگاه « توزون » بردند و زنانش را توقيف كردند . پيچيدگى پيشامد تا آنجا بود ، كه برخى عجمان يك ديگر را غارت كردند . « ذكا » گويد : ابن مقله ابو حسين را نيز به آن چادر كه من بودم آوردند : سپس قاضى خرقى را آوردند من از ترس كشتن مىلرزيدم . سپس ابو الحسن نحرير غلام اخشيد