پس چون به « هيت » رسيد فرود آمده قاضى خرقى و ابن شيرزاد را فرستاد تا با توزون پيمان و سوگند تازه كنند و متقى به توزون احترام گذارد و لقب « مظفر »
هامش
[ = ] عبد اللّه بن مكتفى را بپذيرى و پولى را كه مىدهد بگيرى ، خدمت به او شايستهتر از خدمت به كسى است كه اطمينان به او ندارى .
« ذكا » گويد : توزون جوان بود ، آنقدر به او اصرار كردند تا بدخواه شد . پس بر او شرط كردند كه دبير او ابن شيرزاد از اين توافق آگاه نشود ، زيرا ما مطمئن نيستيم كه او روى خباثت راى شما را باز نگرداند ، چون او به متقى تمايل دارد و شايد خبر را به متقى برساند تا بگريزد . « توزون » پذيرفته از ابن شيرزاد پنهان داشت .
توزون خواستار ديدار عبد اللّه بن مكتفى شد ولى نخواست كه او پائين آيد كه همه بفهمند ، بلكه خود به بالا رفت ، به خانهء ابن طاهر ، پس دستور داد آن شب بعد از عشاى دوم كسى در دجله و اطراف آمد و شد نكند ، پس با زبزب [ قايق خ 5 : 59 ] به همراهى دكلا و ابن مالك ديلمى و دبيرش ابن سليمان به جزيرهء پهلوى كاخ ابن طاهر [ خ 5 : 59 ] رفت . عبد اللّه ابن مكتفى بدانجا پائين آمده سوگند خورده ضد متقى پيمان بست . عبد اللّه ابن مكتفى مال را براى توزون تضمين نموده بازگشتند . خبر به ابن شيرزاد نيز رسيد ، ليكن وى آن را بر ضد خود تفسير نمود .
چون متقى به « هيت » رسيد ، قاضى خرقى و ابو القاسم سلامت برادر نجيح طولونى را به سوى « توزون » فرستاد تا از وفادارى او با خبر شوند . ايشان به بغداد آمده از توزون ديدار كردند . او از آمدن سلطان خرسندى نموده با ايشان به پائين رفته كاخى را نشان داد كه سفيد مىكردند و شكستگىهايش را براى او نوسازى مىكردند . پس به خانه برگشت و آن دو را به نزد متقى باز فرستاد . پس به ابن شيرزاد دستور داد تا براى استقبال متقى به انبار رود ، گردانى از عجم [ ايرانيان ] را نيز مجهز كرده توزون نيز بيرون آمده ، در « بثق » نزديك « سنديه » شش فرسنگى بغداد فرود آمد . متقى نيز در « هيت » شش روز بماند تا دو فرستادهاش باز گشتند و با ايشان به تنهائى رايزنى كرد .
ايشان همه گونه نيكخواهى از توزون نقل كردند كه دارد كاخى را آمادهء پذيرائى مىكند .
او كه به قاضى خرقى اطمينان كامل داشت آرامش يافت .
« ذكا » گويد : چون متقى مطمئن شد از « هيت » حركت كرد و ما به همراه او به « انبار » رسيديم . در اينجا ابن شيرزاد به استقبال آمده زمين بوسيده دستور سوار شدن يافت و سوار شد . متقى احوال « توزون » پرسيد و او از خوش نيتى او سخنها گفت كه منتظر ورود مولايش است . ما شب را در « انبار » مانديم و بامدادان از راه ميانبر ، به سوى