تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 539

مساهمون:

ص٥٣٩

[ كار عمرو بكر ، با عمرو عاص ]

اما عمرو بكر . وى نيز براى بيرون شدن عمرو عاص در كمين نشست و چشم بداشت . پور عاص دلش درد گرفته بود و خارجهء بو حبيبه سالار پاسداران را به جاى خود به نماز فرستاده بود . خارجه بيرون آمد و پور بكر كه پور عاص‌اش پنداشته بود ، بر او برخروشيد . چنان كه با يك زخم او را بكشت . مردم پور بكر را بگرفتند و او را به نزد پور عاص بردند . چون به درگاه رسيدند ، درود به اميرى گفتند . پور بكر پرسيد : - « مگر اين كيست ؟ » گفتند : - « وى عمرو عاص است . » پور بكر گفت : - « پس من كه را كشته‌ام ؟ » گفتند : [ 383 ] - « تو خارجه را كشته‌اى ؟ » پور بكر رو به پور عاص گفت : - « به خدا اى تبهكار ، وى را جز تو نپنداشته بودم . » پور عاص گفت : - « تو آهنگ من كردى و خدا آهنگ خارجه . » پس ، وى را پيش داشت و بكشت‌اش . »

[ آن چه عايشه پس از كشته شدن على گفت ]

عايشه چون از كشته شدن على آگاه شد اين دو لخت را بخواند : در پايانهء راه ، چوبدستى خويش را بيفكند و آرام گرفت . چنان كه هر رفته‌اى ، چون به خانه رسد ، چشمان‌اش روشن گردد . و عايشه پرسيد :
تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 539 | أحمد بن محمد مسكويه الرازي / ابو القاسم امامى / على نقى منزوى