[ كار عمرو بكر ، با عمرو عاص ]
اما عمرو بكر . وى نيز براى بيرون شدن عمرو عاص در كمين نشست و چشم بداشت . پور عاص دلش درد گرفته بود و خارجهء بو حبيبه سالار پاسداران را به جاى خود به نماز فرستاده بود . خارجه بيرون آمد و پور بكر كه پور عاصاش پنداشته بود ، بر او برخروشيد . چنان كه با يك زخم او را بكشت . مردم پور بكر را بگرفتند و او را به نزد پور عاص بردند . چون به درگاه رسيدند ، درود به اميرى گفتند .
پور بكر پرسيد :
- « مگر اين كيست ؟ » گفتند :
- « وى عمرو عاص است . » پور بكر گفت :
- « پس من كه را كشتهام ؟ » گفتند : [ 383 ] - « تو خارجه را كشتهاى ؟ » پور بكر رو به پور عاص گفت :
- « به خدا اى تبهكار ، وى را جز تو نپنداشته بودم . » پور عاص گفت :
- « تو آهنگ من كردى و خدا آهنگ خارجه . » پس ، وى را پيش داشت و بكشتاش . »
[ آن چه عايشه پس از كشته شدن على گفت ]
عايشه چون از كشته شدن على آگاه شد اين دو لخت را بخواند :
در پايانهء راه ، چوبدستى خويش را بيفكند و آرام گرفت .
چنان كه هر رفتهاى ، چون به خانه رسد ، چشماناش روشن گردد .
و عايشه پرسيد :