تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 538

مساهمون:

ص٥٣٨

[ كشتن و سوزانيدن پور ملجم ]

حسن پور على بو طالب كه درود خدا بر آن دو باد - پور ملجم را به نزد خويش بخواست . چون بياوردندش ، پور ملجم به حسن گفت : - « پيشنهادى دارم ، آيا توانى پذيرفت ؟ من ، به خدا سوگند ، هر پيمانى كه با خدا ببستم بر سر پيمان بماندم . در كنار ديوار خانهء خدا پيمان بستم كه معاويه و على را بكشم ، يا خود در اين راه كشته شوم . اگر بخواهى ، مرا آزاد كن . خدا را بر خود گواه گيرم ، كه اگر نكشم‌اش ، يا بكشم و خود زنده مانم ، پيش تو آيم و دستم را در دست تو نهم . » حسن گفت : - « هان به خدا ، پيش از آن كه آتش را به چشم ببينى ، نه . » آن گاه ، پيش داشت‌اش و گردن‌اش را بزد . سپس مردم تنش را برداشتند و در بوريا بپيچانيدند و آتش زدند . [ 382 ]

[ كار برك با معاويه ]

اما برك . وى نيز در كمين نشست و چشم بداشت و چون معاويه به نماز بيرون آمد ، با شمشير بزدش . كه شمشير بر سرين‌اش فرود آمد . برك را چون بگرفتند گفت : - « گزارشى دارم كه تو را شاد كند . اگر بگزارم ، مرا سودى دهد ؟ » معاويه گفت : - « آرى . » برك گفت : - « مرا برادرى است كه همين امشب على را كشته است . » و داستان را بر او باز نمود . معاويه گفت : - « شايد ، نتوانسته است . » برك گفت : - « چنين نيست . على تنها بيرون مىآيد و با خود پاسدار ندارد . بارى ، معاويه دستور كشتن داد و گردن‌اش را بزدند .