تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 524

مساهمون:

ص٥٢٤

[ گذر على بر ناعطيان و آن چه دربارهء ايشان گفت ]

سپس ، در راه خويش همچنان پيش رفت . تا به كوى ناعطيان رسيد . شنيد مردى از ناعطيان با نام عبد الله مزيد ، به ديگرى مىگفت : - « على ، به خدا ، كارى نكرد . رفت و بىهيچ بازگشت . » چون چشم‌شان به على افتاد ، خاموش شدند . على گفت : - « كسانىاند كه شام را نديده‌اند . » آن گاه ، رو به ياران‌اش كرد و گفت : - « مردمى كه لختى پيش ديده‌ايم ، از اينان بهتراند . » سپس ، اين شعر را بخواند : برادرت كسى است كه اگر پيشامد روزگار ، تو را به فرو خوردن آب دهان وا دارد ، همواره اندوه‌گسار تو باشد . نه آن كه اگر كارها بر تو دشخوار شود ، از سرزنش‌ات باز نايستد . سپس ، برفت و پيوسته ياد خدا مىكرد تا آن كه به كاخ در آمد . [ 370 ]

[ همراهان على به يك ديگر دشنام مىگفتند و تازيانه مىزدند ]

يارانى كه با على همراه بودند ، در درازناى راه به يك ديگر دشنام مىگفتند و تازيانه مىزدند . برخى به برخى مىگفتند : - « در كار خدا نيرنگ زديد و داورى را پذيرفتيد . » برخى مىگفتند : - « شما همداستانىمان را بگسسته‌ايد ، ما را بپراكنده‌ايد . از پيشوامان جدا شده‌ايد . »