على گفت :
- « من ويران كردم يا آنان ؟ من پراكندم يا آنان ؟ اما اين كه گويند : آن گاه كه گروهى نافرمانى كردند ، اگر على با گروهى كه از او فرمان مىبردند ، در راه خويش پيش مىرفت و مىجنگيد ، تا پيروز يا كشته مىگرديد ، كارى بخردانه كرده بود ، به خدا سوگند ، اين بر من پوشيده نبوده است . جان دادن بر من آسان بود . مرگ را خوش مىداشتم . بر آن بودم كه بر شاميان تاخت برم . ليك ناگهان ديدم كه اين دو - حسن و حسين را مىگفت - از من پيشى گرفتهاند ، و اين دو - پسرش محمد و عبد الله پور جعفر را مىگفت - جلو افتادهاند .
دانستم كه اگر اين دو كشته شوند ، تبار محمد بر افتد . من اين را خوش نمىداشتم . بيم از آن داشتم كه اين دو نابود شوند . به خدا سوگند ، اگر روزى دوباره به جنگشان روم چنان روم كه هيچ يك از اينان با من نباشند . »
[ گريستن زنان شبامى بر كشتگان ] [ و سخنى كه ميان على و پور شرحبيل رفت ]
سپس ، اندكى برفت و گذرش بر شباميان افتاد . سخت شيون مىكردند و تلخ مىگريستند . در آن جا بايستاد حرب پور شرحبيل شبامى به سوى او بيرون آمد .
على به پور شرحبيل گفت : [ 369 ] - « آيا زنانتان بر شما چيرهاند ؟ آيا نمىتوانيد از اين ناليدن بازشان داريد ؟ » پور شرحبيل گفت :
- « اى امير مؤمنان ، اگر يك خانه و دو خانه بود مىتوانستيم . صد و هشتاد تن از اين كوى كشته شدهاند . خانهاى نيست كه گريان نباشد . ليك ، ما مردان نمىگرييم . ما شادمانايم . شاد از آنيم كه اينان در راه خدا كشته شدهاند . » على گفت :
- « خداى كشتگان و مردگانتان را بيامرزاد . » سپس ، با على همراه شد . على سوار بود و پور شرحبيل پياده مىرفت . على چون چنين ديد بايستاد و به پور شرحبيل گفت :
- « باز گرد ، همراهى پيادهء چون تو كسى با من ، مايهء فريب فرمانروا و خوارى مؤمن
است . »