تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 522

مساهمون:

ص٥٢٢
انگشتر را از انگشت بيرون آرم ، على و معاويه را از اين كار بر كنار مىدارم . » آن گاه ، عمرو عاص برخاست و گفت : - « من نيز على ، يار بو موسى را بر كنار ، ليك ، معاويه را بر جاى مىدارم . » هنوز آن دو از آن جا نرفته بودند كه يك ديگر را به باد دشنام گرفتند .

سخن از كسانى كه كار على را ناخوش داشتند و بر او راى به جنگ زدند و پاسخى كه على بداد و دليلى كه بياورد

على چون از صفّين بازگشت ، مردم سخنها گفتند و خرده‌ها گرفتند . كسانى كه از خارجيان [ خوارج ] شده بودند ، با وى ناهمساز شدند . در راه ، دست به سينه يك ديگر مىزدند و يك ديگر را پس مىراندند . يك ديگر را تازيانه مىزدند . سپس ، آن گاه كه به نخيله رسيدند [ 368 ] و با روى شهر كوفه نمايان گرديد ، عبد الله پور وديعهء انصارى على را بديد . به وى نزديك شد . درود گفت و با وى همگام شد . على از عبد الله پرسيد : - « مردم در كار ما چه مىگويند ؟ » عبد الله گفت : - « برخى را خوش آمده است و برخى را نه . چنان كه خداوند گويد : هميشه ناهمسازند ، مگر آن كه خداوند بر ايشان مهر ورزد [ 1 ] . » على پرسيد : - « راىمندان در اين كار چه مىگويند ؟ » عبد الله گفت : - « راىمندان گويند : على را يارانى بود انبوه كه بپراكندشان . دژى داشت استوار كه ويران‌اش كرد . اين ويرانى كه پديد كرده تا كى آباد كند ؟ و اين پراكندگى را تا كى و چند گرد توان كرد ؟ آن گاه كه گروهى نافرمانى كردند ، اگر على هم با گروهى كه از او فرمان مىبردند ، در راه خويش پيش مىرفت و مىجنگيد ، تا پيروز يا كشته مىگرديد ، كارى بخردانه كرده بود . »
هامش
[ ( 1 ) ] س 11 هود : 118 .