مغيره به مردانى از خردمندان قريش گفت :
- « كسى را مىشناسيد كه رايى نو تواند زد و گويد كه ، دو داور به همداستانى رسند ، يا نه ؟ » گفتند :
- « كس را كه پاسخ اين پرسش بداند ، نشناسيم . » مغيره گفت :
- « به خدا ، گمان كنم كه من به زودى ، اين را از آن دو خواهم دانست . هنگامى كه با آنان تنها نشينم و با آنان سخن گويم . » پس ، پيش عمرو عاص رفت و سخن چنين آغاز كرد :
- « باباى عبد الله ، پرسشى دارم و از تو پاسخ مىخواهم : ما گروه كنارهگيران را چگونه مىبينى ؟ ما در كار جنگ كه بر شما آشكار بوده است ، به گمان افتادهايم . بر خود ديديم كه درنگ كنيم و پژوهش كنيم . تا سرانجام پيروان محمد به همداستانى رسند . » عمرو عاص گفت :
- « من شما كنارهگيران را در پيش خدا ، از نكوكاران دنبالتر ، و از تبهكاران پيشتر بينم . » مغيره از نزد عمرو عاص بازگشت و از وى ديگر ، هيچ نپرسيد . » سپس ، پيش بو موسى رفت و همان پرسش را از او نيز بكرد . [ 365 ] ابو موسى گفت :
- « راىتان را استوارتر بينم . بازماندهء مسلمانان [ 1 ] هم در ميان شماست . » مغيره ديگر چيزى نپرسيد و از نزد او بازگشت . سپس ، پيش آن قرشيان راىمند كه در اين باره با آنان سخن گفته بود رسيد ، به ايشان گفت :
- « اين دو هرگز بر هيچ كارى همداستان نشوند . » آن گاه ، دو داور چون به داورى نشستند و سخن را آغاز كردند ، عمرو عاص به ابو موسى گفت :
هامش
[ ( 1 ) ] بازماندهء مسلمانان . در برابر « بقية المسلمين » . پارهاى متون آن را « بغية المسلمين » : خواست مسلمانان ، نوشتهاند . مقصود خليفه مسلمانان است .