[ مالك از نوشتن نامش در پيمان داورى سر باز مىزند ]
پيمان را نوشتند و تنى چند از ياران على و تنى چند از ياران معاويه بر آن گواهى دادند .
اشتر را نيز به گواهى پيش خواندند : نپذيرفت و گفت :
- « دست راستام بريده باد و دست چپام بىسود ماناد ، اگر نام من در اين پيمان بر سر آشتى يا جنگ بس ، نوشته آيد . مگر نه آن است كه از رستگارى خويش و گمراهى دشمنام آگاهام . مگر شما پيروزى را به چشم نديدهايد ، كه بر اين ستم همداستان شدهايد ؟ » اشعث به اشتر گفت :
- « به خدا ، تو نه پيروزى را ديدهاى ، نه ستم را . پيش ما آى . از ما نتوانى بريد . » اشتر گفت :
- « نه به خدا . من در اين جهان براى اين جهان و در آن جهان براى آن جهان ، از تو روىگردانام . خداوند خون كسانى را به دست من ريخته است كه نه خود از آنان بهتر باشى ، نه خونات از خونشان حرامتر . » عماره گويد : به آن مرد نگريستم . گويى كه هيمهء افروخته به بينىاش كوفته باشند ! » اشعث را مىگفت .
سپس ، اشعث آن پيمان را برداشت و راه افتاد . بر همهء ياران مىخواند كه عروه اديّه ، برادر بلال ، به وى برخورد . پيمان را بر او نيز بر خواند . [ 362 ] پس ، عروه گفت :
- « آيا در كار خدا كسان را داور كنيد ؟ داورى ويژهء خداست . » و با شمشير زخمى سبك بر كپل اسب اشعث زد كه اسب برانگيخته شد . پس ياران عروه بر او بانگ زدند كه دست بدار . دست بداشت و اشعث بازگشت . ياران و كسان اشعث از كار عروه در خشم شدند . تا آن كه احنف قيس ، و مسعود فدكى ، و بسيارى از تميميان سوى او رفتند . از كار عروه بيزارى جستند و پوزش خواستند ، كه اشعث بپذيرفت و از آن درگذشت .