سخن از نيرنگى كه معاويه هم بر خويشتن روا داشت
[ و به سود او بود ] در ميان بنديان بسيارى كه معاويه [ در صفّين ] در بند كرده بود ، مردى بود از تيرهء اود ، با نام عمرو اوس . از همرزمان على بود . معاويه بر آن بود تا همهشان را بكشد .
عمرو اوس به معاويه گفت :
- « تو دايى منى . مرا مكش . » اوديان نيز برخاستند و گفتند :
- « خويشاوند ما را به ما ببخش . » معاويه گفت :
- « به كار وى كارىتان نباشد . سوگند كه اگر راست گويد ، نيازى نيست كه شما در ميان افتيد . اگر دروغ زند ، درخواست شمايان بيهوده است . » سپس به وى گفت :
- « از كجا دايى تو شدم ؟ ميان ما و تيرهء اود پيوند خويشى نبوده است . » عمرو گفت :
- « اگر به تو باز گويم ، آيا از كشتنم در مىگذرى ؟ » معاويه گفت :
- « آرى . » عمرو گفت :
- « مگر نمىدانى كه امّ حبيبه دخت بو سفيان و همسر پيمبر ( ص ) است و مادر مؤمنان ؟ » معاويه گفت :
- « [ 363 ] چرا ، مىدانم . » عمرو گفت :
- « من پسر اوىام و تو برادر وى باشى . پس تو دايى منى . » معاويه گفت :
- « شگفتا از هوشش . آيا در ميان اينان يكى نبود كه بدين خويشى پى برد ؟ . » سپس به اوديان گفت :
- « وى نياز ندارد كه شما در ميان افتيد . او را آزاد كنيد . »