تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 517

مساهمون:

ص٥١٧

سخن از نيرنگى كه معاويه هم بر خويشتن روا داشت

[ و به سود او بود ] در ميان بنديان بسيارى كه معاويه [ در صفّين ] در بند كرده بود ، مردى بود از تيرهء اود ، با نام عمرو اوس . از همرزمان على بود . معاويه بر آن بود تا همه‌شان را بكشد . عمرو اوس به معاويه گفت : - « تو دايى منى . مرا مكش . » اوديان نيز برخاستند و گفتند : - « خويشاوند ما را به ما ببخش . » معاويه گفت : - « به كار وى كارىتان نباشد . سوگند كه اگر راست گويد ، نيازى نيست كه شما در ميان افتيد . اگر دروغ زند ، درخواست شمايان بيهوده است . » سپس به وى گفت : - « از كجا دايى تو شدم ؟ ميان ما و تيرهء اود پيوند خويشى نبوده است . » عمرو گفت : - « اگر به تو باز گويم ، آيا از كشتنم در مىگذرى ؟ » معاويه گفت : - « آرى . » عمرو گفت : - « مگر نمىدانى كه امّ حبيبه دخت بو سفيان و همسر پيمبر ( ص ) است و مادر مؤمنان ؟ » معاويه گفت : - « [ 363 ] چرا ، مىدانم . » عمرو گفت : - « من پسر اوىام و تو برادر وى باشى . پس تو دايى منى . » معاويه گفت : - « شگفتا از هوشش . آيا در ميان اينان يكى نبود كه بدين خويشى پى برد ؟ . » سپس به اوديان گفت : - « وى نياز ندارد كه شما در ميان افتيد . او را آزاد كنيد . »