- « پس ، جز بو موسى كسى را نمىخواهيد . » گفتند :
- « آرى . » على گفت :
- « پس ، هر چه خواهيد كنيد . » آن گاه ، كس سوى بو موسى فرستادند كه از جنگ كناره گرفته بود و به عرض رفته بود . اشتر نيز از آوردگاه بازگشت . پيش على آمد و گفت :
- « در برابر عمرو عاص مرا بگذار . به خدايى كه جز او خدايى نيست ، اگر چشمم به عمرو عاص افتد وى را خواهم كشت . » احنف قيس نيز بيامد و گفت :
- « اى امير مؤمنان ، تو را به سنگ همين زمين زدهاند ، به كسى كه در آغاز اسلام با خدا و پيمبرش جنگيده است . من اين مرد را - ابو موسى را مىگفت - آزمودهام و همه چيز او را سنجيدهام . وى برش ندارد ، ژرف نيست . اينان را مردى بايد كه به ايشان چندان نزديك شود كه در ميانهء دستهاشان باشد ، و چندان دور كه گويى ستارهاى در آسمان است . اگر سر باززنى و به هيچ روى داورم نكنى ، پس ، مرا دومين يا سومين مرد كن . تا هر گرهى كه عمر و زند خود بگشايم ، يا هرگز هى زنم و بگشايد ، گرهى ديگر و استوارتر به سود تو زنم . » بارى ، ياران على جز ابو موسى را نخواستند .
پس احنف گفت : [ 360 ] - « اينك كه جز ابو موسى را نپذيريد ، پس ، پشت او را با مردانى گرم داريد . » سپس ، چنين نوشتند :
- « اين پيمانى است كه امير مؤمنان داورى را بر پايهء آن پذيرد . . » عمرو عاص گفت :
- « نام وى و نام پدرش را بنويسيد . وى امير شماست . امير ما نباشد . »
[ رايى كه احنف زد ]
پس ، احنف گفت :