- « پايهء اميرى را از نوشته پاك مكن . اگر آن را از نوشته بردارى هرگز به تو بازنگردد .
هر چند مردم يك ديگر را بكشند . » لختى از روز بگذشت و على همچنان سر باز مىزد . تا آن كه اشعث قيس به وى گفت :
- « اين نام را از نوشته بردار كه خداش دور كناد . » پس ، آن را از نوشته پاك كردند . على گفت :
- « شگفتا ، رفتارى در برابر رفتارى و نمونهاى در برابر نمونهاى . به خدا ، در حديبيه دبير پيامبر بودم كه ناگهان گفتند : ما بر پيمبرى تو گواهى ندهيم . اين نام را از نوشته بردار و نام خود و نام پدرت را بنويس . پيمبر نيز چنان نوشت . » عمرو عاص گفت :
- « ما را به بىدينان مانند كنند و ما دين داريم ! » على به وى گفت :
- « روسپى زاده ، كى تو يار تبهكاران و دشمن مسلمانان نبودهاى ؟ مگر جز همان مادرى را مانى كه تو را پس انداخته است ؟ » عمرو عاص برخاست و گفت :
- « از اين پس ، هرگز ، در هيچ نشستى با تو ننشينم . » على گفت :
- « اميدوارم كه خداوند نشست مرا از تو و چون تويى پاك بدارد . » [ 361 ] در اين جا احنف به على گفت :
- « اى مرد ، آن چه پيامبر را بوده است تو را نباشد . اگر بينى كه با تو پيمان بستهايم نه از آن رو است كه تو را ويژگى است . اگر كسى مىشناختيم كه در فرمانروايى از تو سزاوارتر مىبود ، هم با او پيمان مىبستيم و با تو مىجنگيديم . سوگند مىخورم كه اگر اين نام و پايه را و آن چه را كه مردم بر سر آن با تو پيمان بستهاند و بر سر آن جنگيدهاى ، از تو برگيرند ، هرگز به تو بازنگردد . » حسن بصرى گويد :
- « به خدا همان شد كه احنف گفت . كم پيش آمد كه راى او را با رأى مردى بسنجند و رأى او برتر نباشد . »
تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 515
مساهمون: أحمد بن محمد مسكويه الرازي
ص٥١٥