- « ما عمرو عاص را برگزيدهايم . » اشعث و آن كسان كه سپس از خوارج شدند ، گفتند :
- « ما به ابو موسى خشنوديم . »
[ على به ابو موسى خشنود نيست و ياران جز او را نخواهند ]
على به ياراناش گفت :
- « در آغاز كار يك بار از فرمان من سر بر تافتهايد . پس اين بار سر مپيچيد . من ابو موسى را در خور اين كار نبينم . » اشعث و زيد و مسعر گفتند :
- « جز بو موسى را نپذيريم . هموست كه ما را هشدار مىداده است تا در گردابى كه هم اينك در آنيم نيفتيم . » على گفت :
- « من او را در يارى خويش استوار نبينم . وى از من جدا شده و مردم را از پيرامون من بپراكنده و آن گاه ، از من گريخته است كه پس از ماهى چند بيم از او برداشتهام . اينك پور عباس . او را بر اين كار مىگمارم » گفتند :
- « به خدا ، پروامان نيست كه تو باشى يا پور عباس . ما مردى را مىخواهيم كه تو را و معاويه را به يك چشم بنگرد . » على گفت :
- « پس ، اشتر را بگمارم . » [ 359 ] اشعث گفت :
- « مگر اين سرزمين را كسى جز اشتر به آتش كشيده است . » على گفت :
- « اشتر مگر چه مىگويد ؟ » اشعث گفت :
- « اين كه يك ديگر را چندان به شمشير بزنيم تا سرانجام كار به كام تو شود .
على گفت :