هم به سوى اين جهان مىگريزيد . چه زشت ! به شتران پليد خوار مانيد . از اين پس ، هيچ گاه سربلندى نبينيد . شما نفرين شدهايد . چنان كه مردم ستمگر نفرين شدهاند . » پس ، به وى دشنام گفتند و وى نيز دشنام گفت . به روى ستورش تازيانه زدند . وى نيز به ستورشان تازيانه مىزد كه على بر سرشان فرياد كشيد و دست بداشتند .
[ پذيرفتن داورى قرآن و جويا شدن راى معاويه ]
در همين گير و دار ، همگى بانگ برآوردند :
- « پذيرفتهايم كه قرآن را در ميان دو سوى داور كنيم . » آنك ، اشعث قيس پيش على آمد و گفت :
- « مردم را بىگمان خشنود بينم . شاد از آناند كه خواهش ايشان را بپذيرى و به داورى قرآن كه شاميان ، يارانات را بدان خواندهاند ، تن در دهى . اگر بخواهى نزد معاويه روم و راى او را بجويم و تو در آن بنگرى . » على گفت :
- « اگر خواهى برو و از وى بپرس . » آن گاه اشعث به نزد معاويه رفت . از وى پرسيد : [ 358 ] - « اى معاويه ، بگو تا بدانيم . قرآنها را بر نيزه چرا كردهايد ؟ » معاويه پاسخ داد :
- « تا ما و شما بدان چه خدا در آن فرموده است باز گرديم . ما از خود مردى برمىگزينيم كه از او خشنود باشيم . شما نيز مردى را كه از او خشنود باشيد برمىگزينيد .
آن گاه ، از آن دو مىخواهيم آن چه را كه در قرآن نوشته است ، به كار بندند و از آن هيچ در نگذرند . » اشعث گفت :
- « درست همين است . » آن گاه سوى على بازگشت و سخن معاويه را به وى باز گفت .
ياران گفتند :
- « خشنوديم و پذيريم . » شاميان گفتند :