تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 510

مساهمون:

ص٥١٠
اشتر به پيك گفت : - « پيش على رو و به وى بگو : اينك هنگام آن نيست كه مرا از جايى كه در جنگ دارم واپس كشانى . من به پيروزى اميد بسته‌ام . در فراخواندن‌ام شتاب مكن . » گويد : يزيد هانى نزد على بازگشت و پاسخ اشتر را به وى باز گفت . تا به ما رسيد ، از سوى اشتر هياهو و آواز برخاست . چون چنين ديدند به على گفتند : - « به پندار ما ، تو به اشتر گفتى كه بجنگد ، نه چيز ديگر . » على گفت : - « از كجا چنين مىپنداريد . با پيك مگر سخن در نهان گفته‌ام ؟ مگر همه چيز را در برابر شما آشكارا نگفته‌ام ؟ مگر خود نمىشنيده‌ايد ؟ » خارجيان گفتند : - « پس ، كس دوباره فرست و سوگندش ده كه باز گردد . و گر نه ، به خدا كه از تو كناره گيريم . » [ 356 ] على گفت : - « يزيد ، واى بر تو ، سوى اشتر باز گرد و به وى بگو بيايد ، كه آشوب افتاده است . » يزيد پيش اشتر رفت و پيام بگزارد . اشتر به يزيد گفت : - « چون قرآن بر نيزه كرده‌اند باز گردم ؟ » يزيد گفت : - « آرى . » اشتر گفت : - هان ، به خدا ، هنگامى كه قرآن را بالا بردند دانستم كه اين در ميان ياران ناهمسازى و شكاف اندازد . راى راى روسپى زاده است . مگر نبينى كه پيروزى رسيده و خدا كار خويش را در يارى ما كرده است . آيا درست است كه شاميان را فرو گذارم و باز گردم ؟ » يزيد هانى گفت : - « تو نيز ، آيا دوست مىدارى كه تو در اين جا پيروز شوى و على را در جاى خويش بكشند ؟ يا به دست دشمن‌اش بسپارند ؟ » اشتر گفت :