- « داورى كتاب خدا را مىپذيريم . » على چون ياران را پس از آن همه كوشايى سست ديد بر سرشان فرياد زد :
- « بندگان خدا ، در راه راست و درستى كه در پيش گرفتهايد پيش رويد و با دشمن بجنگيد . معاويه و عمرو عاص و پور بو سرح و ضحّاك قيس ، دين و قرآن ندارند . من ايشان را بهتر از شما مىشناسم . از كودكى تا بزرگسالى با آنان بودهام . واى بر شما ! به خدا ، آنها قرآن بر نيزه نكردهاند . آنها قرآن را نشناسند و ندانند كه در آن چه نوشته است . اگر قرآن بر نيزه كنند ترفندى بيش نيست . چون شما را به جنگ برتر ديدهاند ، اينك نيرنگ زدهاند . » ياران على گفتند :
- « اينك كه به قرآن مىخوانندمان ، سر از پذيرفتن باز نتوانيم زد . » - « واى بر شما . من با آنها بدان مىجنگم كه به داورى خدا تن در دهند و قرآن را به كار بندند . آنان از فرمان خدا سر بر تافتهاند و كتاب او را به سويى افكندهاند و پيمان او را از ياد بردهاند . » [ 355 ]
[ قرآنخوانان به على بيم دهند و فروهشتن جنگ خواهند ]
مسعر فدكى و زيد حصن طايى ، سپس سنبسى با تنى چند از ياران خود كه همه قرآن خوان بودهاند و سپس از خارجيان گرديدند ، به على گفتند :
- « اى على ، اينك كه تو را به كتاب خدا مىخوانند بپذير . و گر نه تو را و كسانات همگى را به سپاه شام سپاريم . يا با تو همان كنيم كه با عثمان كردهايم . به خدا ، يا مىپذيرى ، يا با تو آن كنيم كه گفتيم . » على گفت :
- « سخنم را نگاه داريد و از ياد مبريد . من شما را به جنگ فرمايم . اگر سر باز زنيد ، همان كنيد كه خود مىخواهيد . » به على گفتند : « به اشتر پيام ده كه پيش تو باز آيد . » على لختى خاموش ماند و هيچ نگفت . ليك آنان از ستور به زير جستند و گرد على را بگرفتند . اين بود كه على ناگزير يزيد هانى سبيعى را سوى اشتر فرستاد كه : پيش من باز آى . يزيد برفت و پيام على را به اشتر بگزارد .