جنبش سر بگزاردند .
[ برتر آن است كه آوردگاه را پشت سر گذارد ]
عبد الله كعب مرادى زخم مرگ خورده بود و بر خاك افتاده بود . اسود قيس مرادى به وى برخورد .
عبد الله به اسود گفت :
- « اى اسود . » اسود گفت :
- « گوش به فرمانام . » [ 352 ] عبد الله وى را بشناخته بود . كه هنوز نيمه جانى داشت .
نيز گفت :
- « بر من گران مىآيد كه اين چنين بر خاكات بينم . به خدا اگر با تو مىبودم ، ياريت مىكردم . . دشمن از تو باز مىداشتم . » سپس فرود آمد و گفت :
- « به خدا همسايهات از دست تو آسوده بود . ياد خدا بسيار مىكردى . خدات بيامرزاد ، به من سفارش كن . » عبد الله گفت :
- « تو را سفارش به پرواى خدا كنم و به نيكخواهى امير مؤمنان و يارى او در جنگ با پيمان شكنان ، تا آن زمان كه پيروز شود ، يا تو خود به خدا پيوندى . درودم را به وى برسان و به وى بگو : چنان بجنگ كه آوردگاه را در پشت سرت نهى . زيرا چون فردا شود ، هر كه آوردگاه در پشت سر وى باشد ، برترى با وى خواهد بود . » اين بگفت و بىدرنگ بمرد .
پس ، اسود پيش على آمد و سفارش عبد اللّه را به وى باز گفت .
على گفت :
- « خداش بيامرزاد . تا زنده بود ، در راه ما ، و با دشمنان ما پيكار كرد و به هنگام مرگ اندر زمان بداد . » در آن شب ، تا بامداد بجنگيدند . آن شب را شب زوزه كشان [ ليلة الهرير ] گويند . در