تا به گرداب مرگ رسانيد ، چنان كه از آن [ پرچم ] مرگ و خون مىچكيد .
ما زخم شمشير و نيزه خويش را به پور هند بچشانيدهايم .
چنان كه از جنگ روى بگردانيده و خود بداشته است .
خدا پاداش دهاد يارانى را كه در پهنهء رزم ، تا مرز مرگ بجنگيدهاند ، مردمى كه چه پاك و بزرگوار بودهاند . [ 350 ]
[ سرانجام عمّار ياسر ]
گويد : عمّار را شنيدم كه مىگفت :
- « ياران ، به خدا مردمى را بينم كه چنان شمشيرتان زنند كه بدانديشان به گمان افتند .
سوگند به خدا ، اگر ما را چندان بزنند كه تا خرماستان هجر [ 1 ] پس رانندمان ، باز دانيم كه ما درست گوييم و آنان نادرست . » سپس تاخت برد . تا به عمرو عاص برخورد . به عمرو گفت :
- « تو با اين پرچم كه همراه پيمبر ( ص ) بود سه بار جنگيدى و اين بار چهارم است كه نه نيكوتر است و نه پرهيزكارانهتر . » گويد : عمّار را ديدم كه سوى هاشم عتبه آمد . پرچم على به دست هاشم بود . به هاشم گفت :
- « اى هاشم ، بهشت زير سايهء شمشير است . امروز با دوستانام ، با محمد و ياراناش ديدار كنم . » پس ، هر دو تاخت بردند و باز نگشتند .
چون عمّار كشته شد ، على به ربيعيان و همدانيان گفت :
شما زره و نيزهء منايد . » پس دوازده هزار تن پذيرفتند . على خود بر استر خويش در پيشاپيش ايشان بود . على تاخت برد و اينان نيز چون تاختن يك مرد ، تاخت بردند . چنان كه از شاميان صفى نماند جز اين كه از هم بگسست . هر كه به على نزديك مىشد كارش را مىساختهاند . تا سرانجام به معاويه رسيدند .
هامش
[ ( 1 ) ] هجر : بحرين ، يا مركز بحرين .