مىبستند . پيش مىرفتيم و باز نمىگشتيم تا كشته شويم يا پيروز آييم . » مالك اشتر به ايشان گفت :
- « سوى من آييد . من خود با شما پيمان بندم كه هيچ باز نگرديم تا پيروز شويم ، يا بميريم . » پس ، سوى اشتر بيامدند و در كنارش بايستادند . اشتر با ياران پيش تاخت . تاريدگان به وى مىپيوستند . شاميان گروه گروه مىآمدند . وى پايدارى مىكرد و مىتارانيدشان .
شمشير پهن يمانى به دست داشت . هر گاه فرو مىداشتاش ، به آب روان مىمانست .
چون بر مىداشتاش ، مىدرخشيد و چشمها را خيره مىساخت . با آن بر دشمن مىكوفت و مىگفت :
- « سختىها [ آيند ] و سپس از ميان روند . » حارث جهمان اشتر را بديد كه روىاش در آهن پوشيده بود . وى را نشناخت . به وى نزديك شد و گفت :
- « خداىات به كار امروزت ، از سوى امير مؤمنان و ياراناش ، پاداش نيك دهاد . » اشتر وى را بشناخت و گفت :
- « پور جهمان ، كسى چون تو از نبردى كه من در آنم بر كنار نمىماند . » چون سخن گفت ، پور جهمان بشناختاش . اشتر مردى بلند بالا و تنومند بود .
پور جهمان گفت :
- « برخى تو گردم . نه به خدا . هم اكنون دانستهام كه در اين جايى . از تو جدا نشوم تا بميرم . » منقذ و حمير ، پسران قيس ناعطى ، اشتر را بديدند . منقذ به حمير گفت :
- « وى در ميان تازيان بىهمتاست . اگر جنگ به پندار نيك كند . » حمير گفت :
- « پندار نيك مگر جز اين است كه كند ؟ » منقد گفت :
- « مىترسم كه از تلاش خويش پادشاهى جويد . » اشتر در يكى از تاختهايى كه برد ، شاميان را چندان پس براند كه به ردههاى معاويهشان برسانيد . ميان نماز پسين و شام بود . به عبد الله بديل رسيد كه گروهى از
تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 500
مساهمون: أحمد بن محمد مسكويه الرازي
ص٥٠٠