به وى گفت :
- « پسرم ، چرا آن نكردى كه دو برادرات كردهاند ؟ » حسن گفت :
- « اى امير مؤمنان ، از پس برآمدند و نيازى به من نبود . » سپس ، شاميان به على نزديك شدند . نزديك شدنشان ، به خدا ، هيچ بر شتاباش نيفزوده بود .
حسن به وى گفت :
- « چه زيان داشت اگر تندتر مىرفتى و به يارانات كه در برابر دشمنات پايمردى كردهاند ، مىرسيدى ؟ » على گفت :
- « پسرم ، پدرت را روزى است كه از وى در نگذرد . اگر تند روم آن روز ديرتر نرسد و اگر آهسته روم شتاب نگيرد . [ 345 ] پدرت را باك نيست كه خود بر مرگ افتد يا مرگ بر او . »
[ مالك تاريدگان را به پايدارى وا مىدارد ]
على چون به سوى چپ روى آورد ، اشتر كه به سوى هراسيدگان بال راست مىدويد ، به على برخورد .
پس به اشتر گفت :
- « مالكا . » مالك پاسخ داد :
- « گوش به فرمانم ، اميرا . » على گفت :
- « پيش اينان رو ، و به ايشان بگو : از مرگ كه بر آن چيره نتوانيد بود . به سوى زندگى ناپايدار از چه مىگريزيد ؟ » مالك اشتر برفت . آنان را تاران و گريزان ديد . همان سخنان را كه على فرموده بود به ايشان باز گفت .
آن گاه به آنان گفت :