از نزد معاويه چنان بيرون آمدم كه راى او بازداشتن آب بود . هنوز به على نرسيده بودم كه ديدم سواران معاويه گروه گروه به سوى بو الاعور مىروند و گرد مىشوند ، كه آب را از ما باز دارند . چون چنين شد ، على ما را به جنگشان فرمود . گفت : [ 339 ] - « با آنان هم بر سر آب نبرد كنيد . » پس ، نخست تير انداختيم و سپس نيزه افكنديم و آن گاه دست به شمشير برديم . تا بشكستيمشان و آب به دست ما افتاد .
گويد : پس گفتيم :
- « نه به خدا ، اينك كه با شمشير بر آب دست يافتهايم آنان را از آن نخواهيم نوشانيد . » على كس به سوى ما فرستاد كه :
- « چندان كه نياز داريد از آب برداريد و خود به لشكرگاه باز گردانيد . آب را آزاد گذاريد . چه ، خداوند اگر شما را بر ايشان پيروز گردانيده است هم به سركشى و ستمى است كه آنان كردهاند . »
آغاز نبرد صفّين
سپس ، على روى به ياران بياورد . سرى از سران سپاهاش را فرمان مىداد و وى با گروهى به جنگ بيرون مىشد . معاويه نيز سرى از سران خويش را هماورد وى مىكرد و به جنگ مىفرستاد . كه با يك ديگر مىجنگيدند و به لشكرگاه باز مىگشتند . على و ياراناش خوش نمىداشتهاند كه با همهء عراقيان به يكباره ، به جنگ سپاه شام روند . تا مبادا ريشه كن شوند و همگى نابود گردند . كارشان اين بود تا ماه ذى حجة بگذشت .
[ فروهشتن جنگ به اميد آشتى ]
چون محرم شد ، على و معاويه جنگ را تا پايان ماه فروهشتند . باشد كه در اين ماه بر آشتى دست يابند . پيكها از دو سوى برفتند و بيامدند . سخنها ديرى در ميانه برفت و آشتى پا نگرفت . پس على به مرثد پور حارث جشمى فرمود كه بر شاميان بانگ زند .
شامگاه بود كه آواز داد :
- « هان ، امير مؤمنان به شما چنين مىگويد : من به شما درنگ دادهام كه به راستى