- « چنين نيست كه همهء سپاهيان را توان رفتن باشد . » بارى ، على سپاهاش را در آن جا فرود آورد و به ياران گفت :
- « با آنان بر سر آب بجنگيد . » از سويى ، پيكى براى معاويه فرستاد و به وى پيام داد :
- « اينك ، ما به سوى تو آمدهايم و بر آنيم كه خويشتن از جنگ بداريم تا هر دو سوى در كار خويش نيك بنگريم . ما از جنگ با تو سرباز زدهايم . ليك تو آن را آغاز كردهاى .
اين آب را از ما بازداشتهاى . آبشخور را براى يارانام آزاد گذار تا در كار بنگريم . اگر خوشتر مىدارى ، پس ، كارى را كه براى آن آمدهايم فرو نهيم و جنگ هم بر سر آب كنيم . تا هر كه پيروز شد همو آب بياشامد . » معاويه از ياران راى خواست . پرسيد :
- « در اين باره شما چه مىگوييد ؟ » بيشتر ياران گفتند :
« چشممان نه روشن ! آب را از ايشان باز مىداريم . چنان كه از عثمان بازداشتهاند .
اگر [ از تشنگى ] از اين جا بازگردند ، اين خود شكستشان خواهد بود . » عمرو گفت :
- « آب را براى ايشان آزاد گذار . چه اينان هرگز تشنه نمانند و تو سيراب باشى . ليك تشنگىشان را به چيزى جز آب فرو خواهند نشانيد . به چيزى كه در ميانهء تو و ايشان است بنگر . » آنك ، فرياد از هر سو بلند شد :
- « آب را از ايشان باز داريد ، كه خدا در روز رستخيز از ايشان باز دارد . » پيك على ، صعصعهء صوحان بود . پس ، صعصعه گفت :
- « در روز رستخيز ، خدا آب را از ناباوران و گنهكاران و مىگساران باز مىدارد . از كسانى چون شما باز مىدارد . » بر وى خروشيدند و به وى دشنام گفتند :
معاويه گفت :
- « دست از اين مرد بداريد كه وى پيك است . » صعصعه خود گويد :
تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 489
مساهمون: أحمد بن محمد مسكويه الرازي
ص٤٨٩