تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 487

مساهمون:

ص٤٨٧
پس به سنان مالك گفت : - « سوى بو الاعور رو ، و او را به جنگ تن به تن بخوان . » سنان گفت : - « به جنگ خود خوانم ، يا به جنگ تو ؟ » [ 337 ] اشتر گفت : - « اگر تو را به جنگ وى فرمايم ، تو با وى خواهى جنگيد ؟ » سنان گفت : - « به خدا ، آرى . اگر گويى كه با اين شمشير هم با ستون مردانشان درافتم ، خواهم رفت و تا شمشير در ايشان به كار نيندازم باز نخواهم گشت . » اشتر گفت : - « پسر برادرم . دير زى . به خدا كه مهرم به تو افزون شده است . نه . من تو را به جنگ وى نفرموده‌ام . گفته‌ام تا وى را به جنگ من خوانى . چه ، وى جز با مردان سالمند و دليران و نژادگان نجنگد . و تو - سپاس خداى را - دلير و نژاده‌اى . جز اين كه هنوز جوانى و او با جوانان نبرد نكند . ليك او را به جنگ من بخوان . » سنان سوى بو الاعور رفت و بانگ برداشت : - « به من امان دهيد كه من پيك باشم . » به وى امان دادند و پيش بو الاعور رفت . سنان خود گويد : به وى نزديك شدم و گفتم : - « اشتر تو را به جنگ خويش مىخواند . » سنان گويد : بو الاعور زمانى دراز خاموش ماند و سپس گفت : - « سبك مغزى و نادانى اشتر ، وى را بر آن داشت تا كارداران عثمان را از عراق بكوچاند . نيز واداشت‌اش تا به همداستانان خويش به خانهء عثمان درآيد و او را هم در خانه خويش بكشد . چنان كه اينك خون عثمان را از او مىخواهند . هان ، مرا به هماوردى او نيازى نيست . » سنان گويد : به وى گفتم : - « تو خود سخن گفته‌اى . پس بشنو تا پاسخ گويم . بو الاعور گفت :