تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 493

مساهمون:

ص٤٩٣
- « ستورم را نگاه دار . » محمد لگام ستور پدر را بگرفت و على خود به سوى عبيد الله پيش رفت و به وى گفت : - « من با تو مىجنگم . پيش آى . » عبيد الله گفت : - « نيازى به جنگ توام نيست . » على گفت : - « چرا ، بيا . » عبيد الله گفت : - « نه . » چون پور عمر باز گشت ، پور على ، پدر را به سرزنش گرفت كه چرا از جنگيدن بازش داشته و خود به رزم پور عمر رفته است ، كسى كه نه خود و نه پدرش با وى هماورد و برابر نباشند . بارى ، در ميانهء پدر و پسر سخنانى برفت كه گزارشگران بياورده‌اند . سپس دو سپاه از يك ديگر جدا شدند . در روز پنجم عبد الله عباس و وليد عقبه در برابر يك ديگر در آمدند و نبردى سخت كردند . پور عباس به وليد عقبه چنان نزديك شد كه وليد تبار عبد المطلب را دشنام مىگفت . پور عباس به وى پيام داد كه : به جنگ من آى . و او سر باز زد . پور عباس در جنگى جانانه يك تنه در برابر كسان مىرزميد . در روز ششم ، قيس سعد انصارى از اين سو ، و پور ذو الكلاع حميرى از آن سو در برابر يك ديگر در آمدند و نبردى سخت كردند و زان پس كه از دو سوى ، بسيار كسان به خاك افتادند ، هر يك به سوى ياران خويش باز گشتند . در روز هفتم اشتر به رزم برون شد و باز حبيب مسلمه در برابر او در آمد . روز سه شنبه بود . جنگى سخت‌تر از هر جنگ كردند و در نيمروز بىهيچ برد و باخت از آوردگاه بازگشتند . آن گاه ، على گفت : - « تا چند درنگ كنيم ؟ چرا با همهء سپاه‌مان با آنان نجنگيم ؟ » شامگاه روز سه شنبه ، شب چهارشنبه بود كه على در ميان ياران به سخن ايستاد و