- « پيشتازان مرا ببينيد كه از دنبال به من مىپيوندند ! » بارى ، زياد و شريح پيش آمدند و چون راى خويش را با على باز گفتند على گفت :
- « راىتان درست و استوار بوده است . » آن گاه على راه خويش را پى گرفت و چون از فرات به آن سو بگذشت ، زياد و شريح را پيش فرستاد . معاويه بو الاعور سلمى را با سپاهى گران گسيل كرده بود . زياد و شريح كه با اينان برخورده بودند به على پيام دادند :
- « ما با بو الاعور سلمى كه سپاهى گران از شاميان را با خود همراه دارد ، برخوردهايم . ايشان را به سوى راستى خواندهايم و كس نپذيرفته است . دستور چيست ؟ » على از پيش به آنان فرموده بود كه جنگ را نياغازند ، مگر پس از آن كه دشمن را به سوى راستى خوانند . بارى ، خود آغاز كنندهء جنگ نباشند .
[ گسيل كردن مالك اشتر ]
پس على - كه درود بر او باد - اشتر را به سوى آن دو گسيل داشت . به اشتر گفت :
- « اى مالك ، از زياد و شريح پيام رسيده است كه آن دو ، بو الاعور سلمى را با سپاهى از شاميان در راه ديدهاند . پيك به من گفته است كه دو سپاه رو در روى يك ديگر ايستادهاند .
بشتاب . به ياريشان بشتاب . هر گاه به آنان رسى ، تو خود سالار سپاه باشى . زينهار كه جنگ را تو آغاز كنى . مبادا كه كينهشان تو را ، زان پيش كه چندين بار به سوى راستى و دادخوانىشان ، به گناه افكند . به آنان چنان نزديك مشو كه آهنگ آغاز كردن جنگ دارى ، و چنان دور مباش كه گويند از آنان بشكوهيدهاى . تا من خود به تو پيوندم . من ، به خواست خدا ، از پى تو با شتاب مىآيم . » به زياد و شريح نيز نوشت كه از اشتر بشنوند و از او فرمان برند .
اشتر بيرون شد و راه سپرد تا به آنان برسيد . خويشتن را از جنگ بداشت تا بو الاعور خود تك آورد . كه اشتر و ياران در برابرش بايستادند . چون روز به سر آمد و شب شد ، شاميان باز گشتند و در بامداد دوباره روى آور شدند . كه اشتر نيز با سپاهاش ، از جاى خويش پيش آمد و همچنان پيش آمد ، تا جايى كه ديروز بو الاعور در آن ايستاده بود ، بايستاد .