سخنها و چيزها شنيدهام . » وى همان را مىگفت كه معاويه در ميان مردم مىپراكنده است .
چنين بود كه على فرمان محمد بو بكر را براى كاردارى مصر بنوشت .
بارى ، چون محمد به مصر رسيد ، قيس از مصر به مدينه بازگشت . زيرا مروان و اسود بخترى وى را بترسانيده بودند . چون از جان خويش در بيم شد ، شتابان به سوى على بر نشست و به دو پيوست . معاويه كه از كار قيس آگاه شده بود ، در خشم رفت و از سر خشم نامهاى به مروان و اسود نوشت كه :
- « شما با راى و جايگاهى كه قيس راست به على نيرو بخشيدهايد . به خدا سوگند ، اگر على را به صد هزار مرد رزم كمك مىدادهايد ، چندان به خشم نمىآمدهام كه قيس را به نزد على فرستيد . » قيس چون پيش على آمد و كار خويش را هر چه بود همه را بر او بازگفت ، و سپس ، همگى از كشته شدن محمد بو بكر آگاه شدند ، على نيك دريافت كه قيس در مصر با چه دشواريهاى بزرگى مىساخته و با آنها راه مىآمده است . و دانست كه هر كه وى را به بر كنار كردن قيس واداشته نيكخواه او نبوده است . از آن پس ، على هيچ گاه از راى قيس سر بر نمىتافته است .
[ جنگ صفّين ] [ پيراهن عثمان و انگشتان زنش نايله ]
نعمان بشير پيراهن خون آلودى را كه عثمان در آن كشته شده بود ، با خود به شام برد .
انگشتان نايله را نيز ببرد كه تكه تكه بود : دو انگشت و بخشى از كف دست ، و دو انگشت كه از بن بريده بود ، با نيمى از انگشت شست . معاويه پيراهن عثمان را بر منبر نهاد و آن انگشتان را به منبر بياويخت و به دستاويز آن على را نكوهش مىكرد . به لشكرهاى خويش نامه نوشت كه همه بيامدند . يك سال گريستند و پيراهن همچنان آويخته بود . از شاميان بسا كسان كه سوگند خوردند كه با زن نياميزند ، تن به خفت و خيز نشويند ، مگر بدان چه در خواب بينند ، بر بستر نخوابند ، تا هنگامى كه كشندگان عثمان را و كسانى را