تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 478

مساهمون:

ص٤٧٨
على گفت : - « اين مردم همانند شمايند . هر كس كه از ما در گذرد از ماست و ما نيز از اوييم . هر كس كه سر سختى كند و كشته شود ، جنگيدن با او را به جان پذيرم . ليك شما را به پنج يك او نيازى نباشد . » در آن روز خارجيان سخن بسيار گفتند . على مژدهء پيروزى را به كارگزار خود در مدينه بنوشت .

[ على ( ع ) و زياد بو سفيان كه از جنگ باز نشسته بود ]

زياد پور بو سفيان از كسانى بود كه از جنگ جمل باز نشسته بودند . چون جنگ پايان گرفت ، على ياد زياد كرد ، كه چرا كندى كرده است ؟ برادرزاده‌اش عبد الرحمان بو بكره كه خود امان گرفته بود ، گفت : - « اميرا ، زياد امان مىخواهد ؟ » على گفت : - « برخيز ، راه را بنماى و مرا نزد زياد بر . » عبد الرحمان برخاست و با هم برفتند . چون نزد زياد رسيدند على گفت : - « باز نشسته‌اى و چشم بداشته‌اى ، هان ؟ » زياد پوزش خواست و على پوزش وى بپذيرفت . على از زياد راى خواست كه بر كار بصره كه را بگمارد و خواست هم زياد را بر كار بصره نهد . زياد گفت : - « اميرا ، مردى هم از خاندان خويش را برگزين كه مردم را دل از وى آسوده‌تر و آرام‌تر خواهد بود . من نيز كارهاى او بگزارم و بر او راى زنم . » پس ، دربارهء پور عباس همسخن شدند و از هم جدا شدند . چنان كه على كار باج و گنج خانهء [ بيت المال ] بصره را به زياد سپرد .

[ سبائيان بىبار على كوچيدند ]

سبائيان درنگ نكردند و بىبار على [ از بصره ] بكوچيدند . على خود نيز در پىشان بكوچيد . باشد كه اگر در سرشان كارى بود بازشان دارد . كار اينان اگر نمىبود على خود