على گفت :
- « اين مردم همانند شمايند . هر كس كه از ما در گذرد از ماست و ما نيز از اوييم . هر كس كه سر سختى كند و كشته شود ، جنگيدن با او را به جان پذيرم . ليك شما را به پنج يك او نيازى نباشد . » در آن روز خارجيان سخن بسيار گفتند .
على مژدهء پيروزى را به كارگزار خود در مدينه بنوشت .
[ على ( ع ) و زياد بو سفيان كه از جنگ باز نشسته بود ]
زياد پور بو سفيان از كسانى بود كه از جنگ جمل باز نشسته بودند . چون جنگ پايان گرفت ، على ياد زياد كرد ، كه چرا كندى كرده است ؟ برادرزادهاش عبد الرحمان بو بكره كه خود امان گرفته بود ، گفت :
- « اميرا ، زياد امان مىخواهد ؟ » على گفت :
- « برخيز ، راه را بنماى و مرا نزد زياد بر . » عبد الرحمان برخاست و با هم برفتند . چون نزد زياد رسيدند على گفت :
- « باز نشستهاى و چشم بداشتهاى ، هان ؟ » زياد پوزش خواست و على پوزش وى بپذيرفت . على از زياد راى خواست كه بر كار بصره كه را بگمارد و خواست هم زياد را بر كار بصره نهد .
زياد گفت :
- « اميرا ، مردى هم از خاندان خويش را برگزين كه مردم را دل از وى آسودهتر و آرامتر خواهد بود . من نيز كارهاى او بگزارم و بر او راى زنم . » پس ، دربارهء پور عباس همسخن شدند و از هم جدا شدند . چنان كه على كار باج و گنج خانهء [ بيت المال ] بصره را به زياد سپرد .
[ سبائيان بىبار على كوچيدند ]
سبائيان درنگ نكردند و بىبار على [ از بصره ] بكوچيدند . على خود نيز در پىشان بكوچيد . باشد كه اگر در سرشان كارى بود بازشان دارد . كار اينان اگر نمىبود على خود