على نيز پيش آمد و به عايشه گفت :
- « مادر ، چگونهاى ؟ » عايشه گفت :
- « نيكويم . » على گفت :
- « خدات . ببخشاياد . » عايشه گفت :
- « تو را نيز . » اما زبير . پور جرموز در پى او برفت و وى را بكشت .
اما احنف آهنگ على كرد . پور جرموز با وى بود . احنف چون پيش على آمد ، على به وى گفت :
- « نجنگيدى و چشم بداشتى . هان ؟ » احنف گفت :
- « به ديدهء خود ، جز كار نيك نكردهام . اميرا ، هر چه كردهام هم به فرمان تو بوده است .
پس ، سخت مگير . راهى كه تو در آن گام نهادهاى راهى دراز است . فردا از امروز نيازمندتر باشى . نيكى مرا بشناس و دل با من پاك بدار . با من چنين سخن مگو . كه من همواره نيكخواه تو بودهام . » عايشه را به خانهء عبد الله خزاعى بردند . عبد الله خود از ياران عايشه بود و در روز آدينه كشته شده بود . برادرش عثمان نيز كشته شده بود . ليك عثمان از ياران على بود .
اما زخميان ، اينان خويشتن را در تاريكى شب از ميان كشتگان بيرون كشيدند و آن كه پاى رفتناش بود به بصره در آمد .
عايشه دربارهء برخى كسان ، چه آنان كه با او بودند ، چه آنان كه با على ، جويا گرديد .
چون مىشنيد كه فلان كشته شده است ، مىگفت : [ 329 ] - « خداش بيامرزاد . » اما على ، بر كشتگان سپاه عايشه نماز بگزارد . ساز و برگشان را در مسجد گرد كرد و بانگ برداشت :
تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 475
مساهمون: أحمد بن محمد مسكويه الرازي
ص٤٧٥