تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 477

مساهمون:

ص٤٧٧
على همچنان مىرفت . تا مردى به وى رسيد و گفت : - « اميرا ، دو مرد از آنان كه بر آن در بودند و خود بديدم‌شان ، با كسى كه دشنام‌اش تو را گزنده‌تر از دشنام صفيه است ، در افتاده‌اند . على گفت : - « مباد كه عايشه را مىگويى . » مرد گفت : - « آرى ، عايشه را مىگويم . » پس ، قعقاع را به آن در فرستاد و او كسانى را كه بر آن در بوده‌اند با خود بياورد . دو مرد را نشان دادند كه ، گنهكار اين دواند . » على گفت : - « گردن‌شان را بزنم . » سپس گفت : - « سخت كيفرشان دهم . » [ 330 ] آن گاه گفت : - « برهنه‌شان كنم و صد تازيانه‌شان زنم . » سرانجام بصريان ، تا زخميان و امان يافتگان‌شان ، با على پيمان فرمانبردارى بستند و چون از همه‌شان پيمان بگرفت در بيت المال نگريست . ششصد هزار [ درم ] در آن بود . همه را در ميان رزم آوران روز جمل بهر كرد . كه به هر يك پانصد [ درم ] رسيد . به آنان گفت : - « اگر در جنگ شام خداتان پيروز گرداند ، همين بهر را به شما دهم . فزون بر آن چه پيوسته مىگيريد . » پس ، سبائيان در اين باره ، در پشت سر على چيزها گفتند و بر او خرده‌ها گرفتند . »

[ رفتار على ( ع ) با هماوردان روز جمل ]

شيوهء على آن بود كه پشت كرده‌اى را نكشد و جان زخم خورده‌اى را نگيرد ، و پرده‌اى ندرد و خواسته‌اى نستاند . در آن روز گروهى به على گفتند : - « چرا كشتن‌شان را روا مىدارى و خواسته‌شان را نه ؟ »