به كار انداختيم و بر سينههاى يك ديگر چنان فرو برديم و چنان درهم رفتند كه اگر اسب بر آن مىراندند ، اسب بر آن راه توانستى رفت .
سپس على گفت :
- « مهاجرزادگان ، دست به شمشير بريد . » [ 328 ] شيخ گويد :
همين كه به خانهء وليد در بصره در آمدم و آواز گازران را شنيدم كه بر جامهها مىكوفتند ، روز جمل و كوفتنهاى جنگ آن روز را به ياد آوردم . كجاوهء عايشه از بسيارى پيكان كه بر آن نشسته بود به خار پشت مىمانست .
[ برداشتن كجاوهء عايشه و آن چه زان پس روى داد ]
آن گاه ، على فرمود تا كجاوه را از ميان كشتگان بيرون برند . قعقاع و زفر پور حارث بيامدند و كجاوه را از روى شتر به زير آوردند و در كنار شتر نهادند ، سپس ، محمد بو بكر و عمّار آن را برداشتند . محمد دستش را به درون كجاوه برده بود .
عايشه گفت :
- « واى بر تو ، كيستى ؟ » محمد گفت :
- « برادرت محمد . » عايشه گفت :
- « نه « محمد » [ ستوده ] كه « مذمّم » [ نكوهيده ] باشى .
محمد گفت :
- « خواهركم ، آيا آسيبى هم به تو رسيده است ؟ » عايشه گفت :
- « به تو چه ؟ » محمد گفت :
- « پس بگو گمراهان كياناند ؟ » عايشه گفت :
- « بگو : رهيافتگان . »