تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 474

مساهمون:

ص٤٧٤
به كار انداختيم و بر سينه‌هاى يك ديگر چنان فرو برديم و چنان درهم رفتند كه اگر اسب بر آن مىراندند ، اسب بر آن راه توانستى رفت . سپس على گفت : - « مهاجرزادگان ، دست به شمشير بريد . » [ 328 ] شيخ گويد : همين كه به خانهء وليد در بصره در آمدم و آواز گازران را شنيدم كه بر جامه‌ها مىكوفتند ، روز جمل و كوفتن‌هاى جنگ آن روز را به ياد آوردم . كجاوهء عايشه از بسيارى پيكان كه بر آن نشسته بود به خار پشت مىمانست .

[ برداشتن كجاوهء عايشه و آن چه زان پس روى داد ]

آن گاه ، على فرمود تا كجاوه را از ميان كشتگان بيرون برند . قعقاع و زفر پور حارث بيامدند و كجاوه را از روى شتر به زير آوردند و در كنار شتر نهادند ، سپس ، محمد بو بكر و عمّار آن را برداشتند . محمد دستش را به درون كجاوه برده بود . عايشه گفت : - « واى بر تو ، كيستى ؟ » محمد گفت : - « برادرت محمد . » عايشه گفت : - « نه « محمد » [ ستوده ] كه « مذمّم » [ نكوهيده ] باشى . محمد گفت : - « خواهركم ، آيا آسيبى هم به تو رسيده است ؟ » عايشه گفت : - « به تو چه ؟ » محمد گفت : - « پس بگو گمراهان كيان‌اند ؟ » عايشه گفت : - « بگو : رهيافتگان . »