تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 472

مساهمون:

ص٤٧٢
- « پس ، همو بود كه گفت : مرا با مالك بكشيد ؟ » گفت : - « نه . من او را چنان بر جاى ننهادم كه از او چيزى در دلم مانده باشد . آن عبد الله عتّاب اسيد بود . وى بود كه به جنگ من آمده بود ، كه دو زخم داد و ستد كرديم و يك ديگر را بر خاك انداختيم و او مىگفت : ما هر دو بر زمين افتاده‌ايم ، من و مالك را با هم بكشيد . ليك ، ياران‌اش نمىدانستند كه از ما دو تن ، مالك كدام است . اگر مىدانستند ، مرا كشته بودند . بو بكر عيّاش سپس گفت : - « گويى هم اينك تو او را مىبينى . »

[ گزارشى ديگر ]

عوف بو رجاء گويد : مردى را ديدم كه گوش نداشت . به وى گفتم : [ 327 ] - « مادرزاد است ، يا آسيبى ديده‌اى ؟ » گفت : - « اينك به تو مىگويم . در جنگ شتر [ جمل ] در ميان كشتگان مىرفتم . ناگهان مردى را ديدم كه پاى مىجنبانيد و اين سرود مىخواند : مادرمان ، ما را به گرداب مرگ برده است . تا سيراب نشديم ، از آن باز نگشته‌ايم [ 1 ] . گويد : گفتم : - « بندهء خدا ، بگو كه خدايى جز الله نيست . » گفت : - « نزديك آى و در گوش من بخوان كه گوشم سنگين است . »
هامش
[ ( 1 ) ] در طبرى ( 6 : 3200 ) : تا نمرديم از آن بازنگشته‌ايم .
تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 472 | أحمد بن محمد مسكويه الرازي / ابو القاسم امامى / على نقى منزوى