- « پس ، همو بود كه گفت : مرا با مالك بكشيد ؟ » گفت :
- « نه . من او را چنان بر جاى ننهادم كه از او چيزى در دلم مانده باشد . آن عبد الله عتّاب اسيد بود . وى بود كه به جنگ من آمده بود ، كه دو زخم داد و ستد كرديم و يك ديگر را بر خاك انداختيم و او مىگفت : ما هر دو بر زمين افتادهايم ، من و مالك را با هم بكشيد .
ليك ، ياراناش نمىدانستند كه از ما دو تن ، مالك كدام است . اگر مىدانستند ، مرا كشته بودند .
بو بكر عيّاش سپس گفت :
- « گويى هم اينك تو او را مىبينى . »
[ گزارشى ديگر ]
عوف بو رجاء گويد :
مردى را ديدم كه گوش نداشت . به وى گفتم : [ 327 ] - « مادرزاد است ، يا آسيبى ديدهاى ؟ » گفت :
- « اينك به تو مىگويم . در جنگ شتر [ جمل ] در ميان كشتگان مىرفتم . ناگهان مردى را ديدم كه پاى مىجنبانيد و اين سرود مىخواند :
مادرمان ، ما را به گرداب مرگ برده است .
تا سيراب نشديم ، از آن باز نگشتهايم [ 1 ] .
گويد : گفتم :
- « بندهء خدا ، بگو كه خدايى جز الله نيست . » گفت :
- « نزديك آى و در گوش من بخوان كه گوشم سنگين است . »
هامش
[ ( 1 ) ] در طبرى ( 6 : 3200 ) : تا نمرديم از آن بازنگشتهايم .