چنان جنگى هرگز نديده بودم . هر كس كه مىتاريد ، يا افسار شتر را به دست مىگرفت ، كشته مىشد . تا آن كه افسار را من به دست گرفتم . عايشه گفت :
- « كيستى ؟ » گفتم :
- « پور زبير . » گفت :
- « بيچاره مادرت اسماء كه داغ بيند . » افسار را به دست داشتم كه مالك اشتر بر من بگذشت . وى را شناختم . با وى در آويختم . با هم به خاك افتاديم . بانگ زدم :
- « من و مالك را با هم بكشيد . » ياران به پشتيبانى پيش آمدند و جنگيدند و سرانجام از يك ديگر جدا شديم ، افسار شتر از دستم برفته بود . در آن هنگام على را شنيدم كه به آواز بلند مىگفت :
- « شتر را پى كنيد . اگر شتر پى شود ، پراكنده گردند . » پس ، يكى به شمشير زخمى بر پاى شتر زد كه شتر از پاى بيفتاد . از شتر غريوى برآمده بود كه غريوى چنان هرگز نشنيده بودم . »
[ گزارشى ديگر ]
در گزارش بو بكر عيّاش از علقمه آمده است كه گفت :
به اشتر گفتم :
- « تو كشتن عثمان را خوش نمىداشتهاى ، پس ، چه شد كه در بصره به جنگ برون شدى ؟ » اشتر گفت :
- « اينان با عثمان پيمان ببستند و بشكستند . اين پور زبير بود كه عايشه را بجنبانيد . از خدا خواسته بودم كه مرا با وى چون دو پله ترازو در برابر يك ديگر نهد . بازويى سخت دارم . در ركاب از پشت اسب برخاستم و زخمى چنان بر سرش كوفتم كه فرو انداختماش . » گفتم :