- « پيش رو . » محمد حنفيه گويد :
جاى پيش رفتن نيافتم . مگر آن كه بر نيزهها روم . گفتم :
- « براى پيش رفتن رخنه گاهى نبينم . » ناگهان ، يكى كه نمىدانستم كيست ، نيزه را از دستم بگرفت . نگريستم . ناگهان ، پدرم را در پيشاپيش خويش ديدم .
دو پهلوى سپاه كه پيش آمده بودند جنگى چون جنگ دو قلب كردند . سواران منم مىزدند و مىجنگيدند . چنان كه كشتگان بسيار شدند . دليران دو اردوى على و عايشه ، كه پايدارى سخت را بديدند ، بانگ برآوردند :
- « اى مردم ، اگر شكيبايىتان نمانده است و چشم به پيروزى نداريد دست و پاى را بزنيد . » [ 325 ] از آن پس ، به دستها و پاها پرداختند . چنان كه هرگز نبردى چنان نديدم و كس نشنيد كه پيش از اين جنگ ، دست و پاى بريده بدين شمار بر زمين افتاده باشد . دست و پاهايى كه كس نمىدانست از آن كيست . از دو سوى هر كه دستى يا پايىاش بر زمين مىافتاد ، دست از جان مىشست . مىجنگيد تا كشته مىشد .
عايشه از كجاوهء خود با آوازى رسا و اندكى شكسته بانگ برداشت :
- « هان ، چه نيكو مىجنگيد . مردانه شمشير زنيد . بهبه ، شمشيرهاى ابطحى و شمشيرهاى قرشى . » ضبّيان بانگ برداشتند :
- « به كانون آتش روى آريد . » پس ، گرداگرد شتر عايشه را بگرفتند و از ايشان بسيار كسان كشته شدند . چنان كه ناتوان و درمانده شدند .
عايشه خود گويد :
سر شتر همچنان افراشته بود كه ضبيّان در پيرامون من كشته شدند . چندان زخم خوردند كه باز نتوان گفت . و چون كشتگان بسيار شدند و دست و پاهاى بىشمار بر زمين افتاد سپاهيان از يك ديگر بيزار شدند . دو پهلو پس رفتند و به قلب پيوستند . سپس ، دو قلب به جان هم افتادند . پور يثربى سر شتر را بگرفت . منم زد و گفت كه علباء هيثم و زيد
تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 469
مساهمون: أحمد بن محمد مسكويه الرازي
ص٤٦٩