سبائيان ، در پيشاپيش سپاه على بودند . مىترسيدند كه آشتى افتد . بارى ، كعب با قرآن سوى ايشان پيش رفت . على ، سبائيان را باز مىداشت و آنان جز تاختن نمىخواستند .
ناگهان ، كعب را يكباره تير باران كردند و از پاى درآوردند . آن گاه ، كجاوه را به پيكان بستند . عايشه بانگ مىزد : [ 324 ] - « بازماندگانات را ، بازماندگانات را درياب ، اى پيمبر خدا . » و آنان پيش مىآمدند .
[ نخستين چيزى كه عايشه پديد كرد ]
نخستين چيزى كه عايشه پديد كرد اين بود كه ، همين كه ديد ، آنان جز جنگ نمىخواهند . فرياد برآورد :
- « اى مردم ، كشندگان عثمان و پيروانشان را نفرين كنيد . » نفرين را خود آغاز كرد و بصريان نيز بانگ به نفرين برداشتند .
آواز نفرينشان ، چون به گوش على رسيد ، پرسيد :
- « آوازها از چيست ؟ » گفتند :
- « عايشه و ياراناش ، كشندگان عثمان را نفرين كنند . » پس على نيز گفت :
- « خداوندا ، كشندگان عثمان و پيروانشان را به نفرين دار . » عايشه ، چون بديد كه ياران على جز او را نخواهند و دست باز نمىدارند ، ياران خويش را به جنگ واداشت . پس ، مضريان بصره پيش آمدند و بر مضريان كوفه با نيزه بتاختند . چنان كه كار بر على سخت شد . در آن روز ، در بامداد ، جنگ به سود طلحه و زبير بود . چون زبير از ميدان بگريخت و طلحه تير خورد - كه اين پس از نيمروز بود ، جنگ به سود عايشه باژگون شد .
محمد حنفيه گزارش كند :
- « پدرم ، پرچم را به دست من داد و گفت :
- « بتاز و تك آر . » بتاختم . ليك ، براى تاختن جايى نيافتم . » على خود در فشار بود . با اين همه ، از پشت بر گردن محمد سيخ زد و گفت :