اين چنين بود كه به راستى با آنان به نبرد برخاستند و جنگ درگير شد و تا پسين آن روز بپاييد و سرانجام ، ياران شتر بشكستند . عايشه در آن روز ، در كجاوه خويش ، و بر شترى بود كه نامش عسكر بود .
[ فرجام زبير ]
زبير خود از ميدان بتاريد و سوى سباع گريخت . مردم از وى سرگرم مانده بودند .
برخى كه نمىشناختندش ، به دنبال او بتاختند . زبير چون سواران را تازان در پى خويش ديد ، بازگشت و بر آنان بتاخت . همين كه بشناختندش ، رهايش كردند و بازگشتند . على به ياران سپرده بود تا در پى كسان كه به جنگ پشت كنند ، نروند . يا هيچ زخم خوردهاى را نكشند .
[ فرجام طلحه ]
تيرى به طلحه خورد كه زانويش را به تن اسب بدوخت . موزهاش پر از خون شد و خود از تاب برفت . قعقاع با تنى چند به وى رسيد . طلحه در آن دم مىگفت :
- « بندگان خدا ، سوى من آييد ، شكيبايى كنيد ، شكيبايى كنيد . » قعقاع به طلحه گفت :
- « باباى محمد ، تو زخم خوردهاى و كارى كه خواهى ، نتوانى كرد . به اين خانهها رو . » پس ، طلحه گفت :
- « پسر ، مرا به خانهاى در آر . براى من جايى بياب . » پسر و دو مردى كه با وى بودند ، او را به خانهاى بردند .
پس از طلحه ، دو سپاه ، دوباره جنگيدند . تاريدگان بازگشتند . چون دوباره به شتر رسيدند ، دل سپاه را باز بياراستند ، همان آرايش كه نخست داشتهاند . بارى ، جنگ تازه را بياغازيدند . دو پهلوى راست و چپ سپاه ، بايستاد . عايشه به كعب سور كه بينى بند شتر را به دست خويش داشت گفت :
- « اى كعب ، شتر را رها كن . با كتاب خدا پيش رو ، و به كتاب خداشان بخوان . » عايشه قرآنى به سوى ايشان فرستاد . كعب با قرآن به سوى سپاه على پيش رفت .