هلال گفت :
- « يارى امام مؤمنان . آيا ، ما را رها مىكنى و كناره مىگيرى ، با اين كه تو سرور ما باشى ؟ » احنف گفت :
- « من ، فردا سرور شما خواهم بود ، آن گاه كه تو كشته شوى و من زنده بمانم . » پس ، هلال گفت :
- « شگفتا ، پير ما باشى و چنين مىگويى ؟ » احنف گفت :
- « من پيرىام كه سخن از من نشنوند و تو ، جوانى كه از تو فرمان برند . »
[ على ( ع ) داورى قرآن را پيش مىنهد ] [ ليك ، جنگ در مىگيرد ]
چون جنگ بدينسان آغاز شد ، على به ياراناش گفت : [ 323 ] - « كيست آن كه اين قرآن را سوى آنان برد و ايشان را بدان چه در آن است بخواند ؟
چنان كه اگر دستىاش ببرند ، به دست ديگرش گيرد ، و اگر آن دست نيز بريده شود ، به دندان بردارد ؟ » جوانى گفت :
- « من . » على به گرد ياران بگشت و همين سخن را با همگان بگفت . هيچ كس ، جز همان جوان نپذيرفت .
پس ، به جوان گفت :
- « اين قرآن را بر آنان بنما و بگو كه اين از آغاز تا انجامش ، در ميان ما و شما داور است . خدا را ، دربارهء خونهاى ما و خونهاى خودتان ، پرواى خدا كنيد . » پس ، آن مردم ، بر آن جوان كه قرآن را به دست داشت ، تاخت آوردند . دو دستاش را از تن جدا كردند كه قرآن را به دندان گرفت و سرانجام كشته شد .
آن گاه على به ياران گفت :
- « اينك ، جنگيدن بر شما نيكو شده است . »