عبد الله پسر زبير گفت :
- « دو گروه را رو در روى هم نهادهاى . شمشير به روى يك ديگر كشيدهاند . اينك ، مىخواهى بگذارى و به روى ؟ آرى ، پرچمهاى پور بو طالب را ديدهاى و دانى كه آنان جوانمرد و دلاورند . » زبير از خشم بلرزيد و گفت :
- « واى بر تو ، سوگند خوردهام كه با على نجنگم . » عبد الله گفت :
- « شكستن سوگند را تاوان توانى داد . » پس ، زبير ، بردهاى از بردگان خويش را كه مكحولاش مىگفتند ، پيش خواند و آزاد كرد ، پور سليمان تيمى در اين باره سخنى سروده است ، بدين آرش :
هرگز ، سالار يارانى را ، شگفتتر از اين سالار نديدهام ، كه در سرپيچى خدا ، بردهاى ، به تاوان سوگند آزاد كند .
اين داستان را بدان آوردهايم كه در آن آزمونى نهفته است و از آن سود توان جست .
اگر كسانى فراموش كنند ، ما يادآورشان شويم كه مرد خشمگين را بسا كه با سخن درست آرام توان كرد و مرد آرام را به سخن نادرست در خشم توان برد ، اگر راه كار بدانى و از راه درست در آيى .
سخنى كه از احنف بر جاى مانده است در كنارهگيرى از جنگ و واداشتن مردم بر اين كنارهگيرى
احنف چون از پيش على بازگشت ، هلال وكيع وى را بديد . وى سرور تيرهء خويش بود .
احنف به هلال گفت :
- « راى تو در اين جنگ چيست ؟ »