در نزد خدا چيست ؟ از خدا بترسيد و چون آن زنى نباشيد كه رشتهء خويش را پس از رنجى بسيار ، پنبه كرده است . [ 1 ] مگر برادر دينىتان نبودهام ؟ مگر خون يك ديگر را ناروا نمىداشتهايم ؟ اينك ، چه شده است كه كشتنم را روا مىداريد ؟ » طلحه گفت :
- « تو مردم را بر عثمان بشورانيدى . » على گفت :
- « خدا در آن روز ، سزاى راستينشان را خواهد داد و خواهند دانست كه خداوند راست و روشنگر است . [ 2 ] اى طلحه ، تو خون عثمان را مىخواهى . از من و شما ، هر كدام كه بر عثمان دشمنتر بودهايم ، به نفرين خدا باد . تو اى زبير ، آيا به ياد دارى روزى را كه در كوى بنى غنم به پيمبر برخوردى . پيمبر به من نگريست و بخنديد . من نيز به روى او خنديدم . آن گاه تو خنديدى و گفتنى : پور بو طالب بزرگ نمايى را رها نمىكند . و پيمبر [ 322 ] به تو گفت : بس كن ، على چنين نيست . تو با وى خواهى جنگيد و ستمگر تو باشى ؟ » زبير گفت :
- « خداوندا آرى . اگر اين را به ياد مىآوردم ، گام در اين راه نمىنهادم . به خدا ، هرگز با تو جنگ نكنم . » پس ، على بازگشت و داستان اين ديدار را با ياران باز گفت :
زبير نيز ، پيش عايشه بازگشت و به وى گفت :
- « از روزى كه به خرد آمدم ، در هر جنگى كه بجنگيدم ، از كار خود آگاه بودم ، جز در اين جنگ ، كه سر از كار خويش در نمىآرم . » عايشه پرسيد :
- « پس ، مىخواهى چه كنى ؟ » زبير گفت :
- « آنها را بگذارم و بروم . »
هامش
[ ( 1 ) ] س 16 نحل : 92 .
[ ( 2 ) ] س 24 نور : 25 .