- « اگر فردا به جنگ ناگزير شويم ، كار ما و كار آنان را چگونه مىبينى ؟ » على گفت :
- « اميدوارم ، از ما و از ايشان ، هر كه در كارى كه كند ، در دل پرواى خدا كند ، و آن گاه ، كشته شود ، به بهشت رود . »
[ على سخن گفت و دستها و زبانها را بازداشت ]
على به سخن ايستاد و گفت :
- « اى مردم ، دست و زبان را از آنان بازداريد . آنان برادران شمايند . مبادا كه در كارى از ما پيشى گيريد . بازنده كسى است كه امروز ببازد . » سپس ، على با آمادگى جنگ بكوچيد و چون به آنان نزديك شد ، پيام داد :
- « اگر همچنان ، بر سر پيمان خود با قعقاع ماندهايد ، دست بداريد ، تا فرود آييم و در كار بينديشيم . » سه روز در آن جا بماندند و جنگى در ميانه نبود . [ 320 ] گويد :
به آنها پيام مىداديم و ايشان را سوى خويش مىخوانديم . على ، در آن شب عبد الله عباس را پيش طلحه و زبير فرستاد . طلحه و زبير نيز ، از آغاز شب ، محمد طلحه را نزد على فرستادند . تا هر يك با سوى ديگر سخن گويد . على به سران ياران خويش ، جز آنان كه به خانهء عثمان رفته و بر او برشوريده بودند ، پيام داد و پيش خواندشان . طلحه و زبير نيز به مهتران ياران خود پيام دادند و آنان را پيش خواندند . دو سوى ، شبى را در آشتى چنان بگذرانيدند ، كه هيچ شبى چنان شادمان نبودند . چرا كه ، از جنگى كه در آستانهء آن بودهاند ، رسته بودند . ليك آنان كه بر عثمان شوريده بودند ، هيچ شبى را مانند آن شب به بدى سر نكرده بودند . از بس كه به نابودى نزديك بودند . اين گروه ، سراسر شب را در ميان خويش راى زدند و سرانجام همسخن شدند ، تا كارى را كه بر آن همداستان شده بودند ، و آن را در سر نهاده بودند آغاز كنند و جنگ را درگيرانند . رازشان را پنهان داشته بودند تا كس از آن آگاه نشود . تا آن كه در سياهى پگاهان كه كس از كارشان آگاه نبود ، در پوشش تاريكى برون آمدند . مضرىشان به سوى مضريان سپاه طلحه و زبير ، و ربعىشان به سوى ربعى ، و يمانىشان به سوى يمانى تاخت بردند و