كند ، و به آن چه خواهد ، رسد . هان ، من فردا خواهم كوچيد . شما نيز با من بكوچيد . ليك ، نبايد از آنان كه در شورش بر عثمان به گونهاى انباز بودهاند ، هيچ كس با من بكوچد . بايد نابخردانشان مرا از همراهىشان بىنياز دارند . »
سخن از سر نگرفتن آشتى كه دو سوى بدان نزديك شده بودند
تنى چند ، كه علباء پور هيثم ، و عدى پور حاتم ، و شريح پور اوفى ، و مالك اشتر ، و همپايگانشان از ايشان بودند ، همان كسان كه به خانهء عثمان رفته بودند ، يا از كار آن كسان خشنود بودند ، گرد شدند . پور سودا [ عبد الله سبا ] و خالد پور ملجم نيز با مصريان بيامدند و به اينان بپيوستند . آن گاه در ميان راى زدند .
سخن از راى اينان و همداستانىشان در آن چه بر آن همسخن شدند و نيرنگى كه در بازداشتن از آشتى زدند
گفتند :
- « به خدا كه اين على است . وى از آنان كه كشندگان عثمان را مىجويند ، به كتاب خدا داناتر و بر آن آگاهتر است . در خون خواهى عثمان از همه سزاوارتر است . با اين همه ، سخنى گويد كه بينيد . هنوز ، جز اينان و اندكى از ديگران ، كس به سوى او راهى نشده است . پس ، اگر همه را با خود بيند و همه به وى بپيوندند ، و ما را اندك و خود را افزون بيابد ، چه خواهد كرد ؟ به خدا كه آهنگ شما كنند و هيچ رهايىتان نباشد . » مالك اشتر گفت :
- « كار طلحه و زبير را از پيش دانستهايم . كار على را تا امروز نمىدانستيم . رأى كسان دربارهء ما يكى است . اگر با على بسازند ، هم بر سر خون ماست . بياييد بر على برشوريم .
تا آشوبى برخيزد ، كه از ما به خاموش شدن خشنود باشند . » عبد الله سودا گفت :
- « چه راى بدى زدهاى ! شما اى عثمان كشان كوفه ، شمارهتان در ذو قار ، دو هزار و پانصد كس است . اين پور حنظليه است كه در اشواق ، آماده كارزار است . و راهى مىجويد كه با شما بجنگد . دست به كارى زنيد كه توانيد . » علباء هيثم گفت : [ 317 ]