رفت ، بر او درود گفت و از او پرسيد :
- « مادرم ، چه شده است كه گام در اين راه نهادهاى ؟ به من بازگو ، به بصره چرا آمدهاى ؟ » عايشه گفت :
- « پسرم ، براى راست آوردن تباهى اين مردم . » قعقاع گفت :
- « پس ، بفرست تا طلحه و زبير نيز بيايند تا هم سخن مرا و هم سخن ايشان را بشنوى . » عايشه ، كس در پى آن دو فرستاد كه بيامدند .
قعقاع رو به طلحه و زبير گفت :
- « از عايشه پرسيدم كه از چه روى گام راين راه نهاده و بدين سوى آمده است ، گفت :
براى راست آوردن تباهى اين مردم . اينك ، شما چه مىگوييد ؟ با عايشه همسخنايد ، يا سخنى ديگر داريد ؟ » طلحه و زبير گفتند :
- « ما پيرو عايشهايم . » قعقاع گفت :
- « پس ، به من بگوييد ، راست آوردن تباهى چگونه است ؟ چه اگر بدانيم ، تباهى را راست توانيم آورد و گر نه ، نتوانيم . » طلحه و زبير گفتند :
- « كشندگان عثمان را مىجوييم . چه ، اگر كارشان را فرو نهيم ، قرآن را فرو نهادهايم و اگر به انجام بريم ، اين خود زنده داشتن قرآن خواهد بود . » قعقاع گفت :
- « شما در بصره كسانى را كشتهايد ، بدين گمان كه كشندگان عثماناند . شما پيش از كشتنشان ، به درستى كارتان نزديكتر از امروز بودهايد . شما ششصد تن ، جز يك تن را كشتهايد ، كه از اين راه ، شش هزار تن را در خشم بردهايد . چنان كه از شما كناره گرفتند و از ميان شما برفتند . آن گاه ، در جست و جوى آن يك ، همان حرقوص ، بر آمديد كه آن شش هزار مرد ، بىهيچ باره ، به يارى آن يك برخاستند . اينك ، اگر رهاشان كنيد ، گفتهتان
تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 454
مساهمون: أحمد بن محمد مسكويه الرازي
ص٤٥٤