[ در كوفه چه مىگذرد ؟ ]
اما كوفيان ، پس ، همين كه پيك على به كوفه رسيد ، از ابو موسى راى خواستند تا چه كنند . ابو موسى گفت :
- « يكى از دو كار توان كرد : از جنگ بازنشستن كه راه آن جهان است و به جنگ برخاستن كه راه اين جهان . » ابو موسى ، كوفيان را باز مىداشت ، تا آن كه على ، عباس و مالك اشتر را به كوفه فرستاد كه كارى از پيش نبردند . على هاشم عتبه را نزد ابو موسى گسيل كرده بود تا كوفيان را بسيج كند .
هاشم به على نوشت :
- « نزد مردى رسيدهام ناهمساز ، كه بددلىاش آشكار است . » آن گاه على ، حسن و عمّار را به كوفه فرستاد . اين بار به وى نوشت :
- « چنين مىانديشيدم كه ، دورى تو از اين جنگ كه خداوند از آن بهرهاى براى تو ننهاده ، تو را از باز پس دادن كارى كه به تو سپردم باز خواهد داشت . پسرم حسن را و عمار ياسر را به كوفه فرستادهام . قرطهء كعب را بر كار كوفه نهادهام . از كارمان كناره گير [ 313 ] كه نكوهيده و رانده باشى . » حسن بن على و عمار ياسر ، چون به كوفه رسيدند ، حسن بخردانه به كوفيان گفت :
- « مردم كوفه ، فرمان اميرتان را بشنويد و به سوى برادران راهى شويد . چه ، اين كار را خواستارانى است كه ناگزير در پى آن برون شوند . به خدا ، اگر كار به دست خردمند افتد ، براى اين جهان بهتر ، و براى آن جهان برتر است . فراخوانمان را بپذيريد . در آزمايشى كه هم ما و هم شما بدان دچار آمدهايم ، يارىمان كنيد . » سپس ، زيد صوحان برخاست و گفت :
- « اى مردم ، به سوى اميرتان و بزرگ مسلمانان راهى شويد . » آن گاه ، قعقاع از جاى برخاست و گفت :
- « اى مردم ، من نيكخواه شمايم . شما را دوست مىدارم . بر كارتان بيمناكام . سخنى گويم سراسر درست و راست . فرماندهى بايد كه مردم را بر سامان بدارد ، ستمگر را از ستم باز دارد ، ستمديده را بر كشد . اينك على است كه كار را به دست گرفته است . اگر به جنگتان خوانده ، داد را خواسته است . وى شما را به راست آوردن كار مىخواند . روان