شويد و همه چيز را از نزديك ببينيد و بشنويد . » سپس ، سيحان به سخن ايستاد و سخنى چون سخن قعقاع گفت . عدى حاتم ، هنگامى كه سخن حسن و پاسخ كسان به گوش وى رسيد ، با مردم خويش سخن راند و گفت :
- « ما با اين مرد ، پيمان بستهايم . وى ما را به كارى نيكو خوانده است . ما راهى خواهيم شد . » هند عمرو ، و حجر عدى ، و اشتر نيز همين سخن را گفتند .
حسن گفت :
- « اى مردم ، من بامدادان راهى خواهم شد . هر كه خواهد ، با من از راه خشكى آيد ، و هر كه خواهد از راه آب رود . » نه هزار مرد با حسن راهى شدند . نيز گويند دوازده هزار بودهاند . بارى ، ابو موسى را از كاخ بيرون كردند . آن كه بر او بتاخت ، مالك اشتر بود .
[ على ( ع ) قعقاع را به بصره فرستاد ]
اينان ، همين كه در ذو قار به على رسيدند ، على به ايشان خوش آمد گفت و ايشان را بستود . آن گاه ، قعقاع را پيش خواند و وى را به بصره گسيل كرد .
به قعقاع گفت :
- « سوى اين دو مرد [ طلحه و زبير ] رو ، و آن دو را به دوستى و همداستانى بخوان و از فرجام جدايى بيم ده . » سفارشهاى خويش را به وى باز گفت . سپس از وى پرسيد :
- « اگر از ايشان سخنى بشنوى كه در آن سفارش نكردهام چه خواهى كرد ؟ » [ 314 ] قعقاع گفت :
- « با ايشان چنان ديدار كنيم كه فرمودهاى . ليك اگر چيزى گويند كه دربارهء آن ، به ما دستورى نداده باشى ، انديشهمان را به كار اندازيم و با ايشان به همان اندازه كه بشنويم ، و چنان و چندان كه در خور بينيم ، سخن گوييم . » على گفت :
- « تو شايستهء اين كار باشى . » پس ، قعقاع راهى شد . چون به بصره رسيد ، از عايشه آغاز كرد . چون به نزد عايشه