نهادهاند . اينك ، از سر ناسازگارى ، بدين سوى آمدهاند و خون عثمان را مىخواهند ! دروغ مىگويند ، در پى خواسته برخاستهاند ، فرمانروايى مىجويند . » سرانجام ، شمشيرها به جاناش افتادند و خود و ياراناش بر زمين افتادند و حرقوص زهير به تنهايى از مرگ بجست .
منادى عايشه بانگ برداشت :
- « در قبيلههاتان اگر كسانى هستند كه در تاختن به مدينه انباز بودهاند ، ايشان را بياوريد . » پس ، آنان را ، چنان كه سگان را آرند ، بياوردند و همه را كشتند . كه جز حرقوص از ايشان كس نرست . با اين كار سعديان را كه خود عثمانى بودهاند ، در خشم بردند ، تا آن جا كه از ايشان كناره گرفتند . قبيلهء عبد القيس نيز ، از آن جا كه كسانى از ايشان پس از جنگ كشته شده بودهاند ، به خشم آمدند .
سپس ، طلحه و زبير دستور دادند تا عطاهاى كسان را بپردازند و آنان را كه فرمانبردار بودهاند ، بيشتر دادند .
مردم عبد القيس و شمارى بسيار از مردم بكر وايل به سوى گنج خانه شتافتند . ليك بر سرشان ريختند [ و بازشان داشتند . ] پس ، بيرون رفتند و بر سر راه على فرود آمدند و سرانجام ، طلحه و زبير ، اين چنين ، بى هيچ مخالفى در بصره بماندند .
[ نامهء اينان به بصره و كوفه و يمامه ]
سپس ، آن چه در بصره كردند به شاميان بنوشتند . داستان را باز گفتند و سخن دراز كردند كه :
- « ما دستور خدا را بر پا داشتهايم و بهانهاىشان نگذاشتهايم . آن چه بر گردنشان بود همه را بگزاردند . اينك ، شما را به خدا كه شما نيز به پا خيزيد و آن چه ما كردهايم شما نيز كنيد . » به كوفيان ، نيز به مردم يمامه همين را نوشتند . عايشه نامهاى رسا به كوفه نوشت و كوفيان را بجنبانيد و گفت كه كتاب خدا را بر پاى دارند . آن چه را كه در بصره روى داده بود ، همه را در آن نامه براى كوفيان باز گفت . نيز به كسانى به نام ، نامه نوشت و به ايشان گفت :