تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 449

مساهمون:

ص٤٤٩
- « خدايا ، تو داور دادگرى . »

[ نبردى سخت و داستان پاى حكيم جبله ]

سپس ، به ياران‌اش گفت : - « من ، در جنگ با اينان ، هيچ دو دل نيستم . » پس ، نبردى سخت كردند . مردى بر پاى حكيم زخمى زد كه پاى بر زمين افتاد . حكيم پاى بريده‌اش را برداشت و آن را به سوى مرد پرتاب كرد . پاى بر گردن مرد خورد و بر زمين‌اش افكند . سپس ، حكيم خود را به سوى مرد بر زمين كشيد و چون به وى رسيد مرد را بكشت و او را بالش خويش كرد و به وى پشت داد . يكى به حكيم رسيد و از وى پرسيد : - « حكيم ، كى تو را كشته است ؟ » حكيم گفت : [ 311 ] - « بالش‌ام . » در اين نبرد ، هفتاد تن از قيسيان كشته شدند . هنگامى كه پاى حكيم بريده شد ، به ران خويش گفت : اى ران من ، باك مدار ، كه بازوان‌ام با من‌اند . [ و با آن ، از پاى ديگرم پاسدارى كنم . [ 1 ] ] سپس ، آن مرد ، حكيم را از زمين برداشت و به ياران‌اش كه شصت تن بوده‌اند ، برسانيد . حكيم در آن روز ، هنگامى كه شمشيرها همچنان بر سرشان فرود مىآمد ، بر يك پاى ايستاد و گفت : - « ما ديده‌ايم كه اين دو ( طلحه و زبير ) با على پيمان بسته‌اند و به فرمان او گردن
هامش
[ ( 1 ) ] افزوده از طبرى . ( 6 : 3130 ) .