خواستند . فرمان به كشتناش داد . ليك سوگندش دادند كه از او درگذرد . چه ، وى از ياران پيمبر ( ص ) است . مجاشع مسعود گفت بر او تازيانه زنيم . پس تازيانهاى چند بر عثمان حنيف زدند . موى سر و ريش و ابرواناش را و نيز مژهاش را بكندند و به زنداناش افكندند . از كارى كه بر سر عثمان حنيف آمده بود ، گروهى به خشم آمدند . حكيم جبله بر شوريد . گنج خانه [ بيت المال ] و نگهبانان به دست طلحه و زبير افتاده بود .
[ كارزار حكيم جبله در يارى عثمان حنيف ]
حكيم جبله گفت :
- « از خدا نترسم اگر عثمان حنيف را يارى نكنم . » پس ، با يارانى از تيرههاى عبد القيس و بكر وايل بيامد و در مدينة الرزق [ روزى شهر ] به پور زبير رسيد . پور زبير از حكيم پرسيد :
- « حكيم ، تو را چه مىشود ، بگو تا چه مىخواهى ؟ » حكيم گفت :
- « مىخواهم كه ما نيز از اين خوراك روزى خوريم و عثمان حنيف را آزاد سازيد ، كه تا آمدن على ، در جايگاه خود همچنان بماند . چنان كه خود در پيمانتان نوشتهايد . به خدا اگر يارانى مىيافتم ، شما را به همانها كه كشتهايدشان مىپيوستم . خدا كشتنتان را در برابر خونى كه از برادرانمان ريختهايد ، بر ما روا كرده است . آيا از خدا نمىترسيد ؟
خون ريزى را از چه روا مىداريد ؟ » پور زبير گفت :
- « به خون عثمان روا مىداريم . » حكيم گفت :
- « پس ، كسانى كه كشتهايد ، كشندگان عثمان بودهاند ؟ آيا از خدا و خشم و كيفر خدا بيم نمىداريد ؟ » پور زبير گفت :
- « نه از اين خوراك به شما دهيم ، نه عثمان را آزاد سازيم . تا هنگامى كه على را بر كنار كنيم . » حكيم گفت :